زندگینامه و خاطراتی از پاسدار شهید بهروز دورخ
بعد از دادن خون، فورا رفتم مقداری کمپوت میوه و خوراکی خریدم تا بخورد. تشکر کرد و یواش گفت روزه هستم! شهید بهروز با زبان روزه خون داد بدون اینکه کسی بفهمد.
نوید شاهد کردستان:

شهید مظعم بهروز دورخ


فرزند: محمود

ولادت: ۶ ̷ ۶ ̷ ۱۳۳۶

محل ولادت: روستا دیرمولی کامیاران

شغل: پاسدار

تاریخ شهادت: ۲۳ ̷۴ ̷ ۱۳۷۱

محل شهادت: روستای کره سی سنندج

نحوۀ شهادت: سانحۀ رانندگی درحین مأموریت

محل دفن: گلزار شهدای سنندج


در روستای دیرمولی از توابع کامیاران دیده به جهان گشود. پدرش محمود، نظامی و مادرش ستاره، خانه دار بود. تا پایان دورۀ ابتدایی درس خواند سپس ترک تحصیل نمود و مشغول به کار شد.

هنگام اشتغال اکثر مناطق کردستان توسط ضدانقلاب، با هدف دفاع از دین مبین اسلام و نظام نوپای جمهوری اسلامی به عنوان پاسدار، به رزمندگان سپاه پاسداران پیوست و مسلح گردید.

سال ۱۳۶۱ تشکیل زندگی مشترک داد که حاصل آن شش فرزند ( چهار پسر و دو دختر) است. وی با ایمان و اعتقاد راسخ در چندین عملیات پاکسازی برعلیه ضدانقلاب شرکت نمود و سرانجام در سانحۀ رانندگی، درحین انجام مأموریت به شهادت رسید.

اهدای خون

من کم سن و سال بودم شاید ده، دوازده سالم بود. شهید بهروز به خانۀ ما سر می زد و اگر می فهمید در انجام کاری به کمک نیاز داریم، حتما کمک می کرد. شهید بهروز سال ۱۳۵۸ ابتدا به عنوان نیروی جوانمرد که وابستۀ ژاندارمری بود استخدام شد. وی در منطقۀ بانه- مریوان، اسیر ضدانقلاب شد. وقتی آزاد شد و برگشت، به عنوان پیشمرگ مسلمان در سپاه خدمت نمود. مادرم بیمار و در بیمارستان بستری بود. وضع مطلوبی نداشت و می بایست زود تر عمل جراحی می شد. مادرم به خون نیاز داشت. من دنبال شهید بهروز رفتم. در پایگاه روستای توریور خدمت می کرد. وقتی به آن جا رسیدم، گفتند به نشور رفته تا به خانواده اش سر بزند. دنبالش رفتم. ماه مبارک رمضان بود.. تا مشکلم را گفتم، فورا همراهم آمد. بعد از دادن خون، فورا رفتم مقداری کمپوت میوه و خوراکی خریدم تا بخورد. تشکر کرد و یواش گفت روزه هستم! شهید بهروز با زبان روزه خون داد بدون اینکه کسی بفهمد.

از خاطرات آقای سالار ورمزیار، داماد شهید


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده