زندگینامه
تعداد بازدید: ۲۸۰۸
دشمن مانند مار سرش در خاک مسمانان است باید سر اورا قطع تا تنه او به خاک مسلمانان نرسد در آنجا بود که دانستم عقیده او مصداق آیه 23 صوره احزاب است...


زندگی شهید مدافع حرم شهید منوچهر سعیدی: منوچهر سعیدی متولد اول1359 فرزند سوم خانواده ودرخانواده ای مذهبی ومتعهدبه نظام جمهوری اسلامی به دنیا آمد در کودکی به بیماری فلج اطفال مبتلا مشود که با درمان به موقع وتلاش فراوان پدر ومادر نجات پیدا کرده. وبهبود کامل پیدامی کند

تا جایی که دکتر او از پدر ومادرمنوچهر تشکر میکند و به آنها میگوید که فرزندتان را از دست بیماری بسیار خطرناک وکشنده فلج اطفال نجات دادید ازابتدای مریضی تا بهبودی او بیش از سه ماه به طول انجامید که ایام کارکشاورزی نیز بود پدر نجات فرزندش را واجب دانسته ومراحل درمان اورا به موقع انجام میدادچرا که میدانست تمام هم سن وسالهای او یا به مرگ و یا به معلولیت کامل مبتلا شده بودند

درسال1369خانواده منوچهر به شهر {قروه}کوچ کرده واولین روز مدرسه ودرس منوچهر در مدرسه بشارت تجربه کرد شهامت ،شجاعت و قوی بودن منوچهر در برابر حوادث در این زمان برای پدر وماد منوچهرروشن شد که در هنگام بازی دست او می شکند بدون اینک درد شکستگی بروی خود بیاورد به مادرش می گوید دستم را نگاه کن که چی شده مادر وحشت زده می گوید دستت شکسته اومی گوید نترس قطع نه شده خوب میشود

شهید منوچهر ایام راهنمای راهم در این شهر گذراند وایام تعطیلی مدارس برای کمک به مخارج خانواده در نانوای کار میکرد در این زمان خانواده اوبه روستا نقل مکان کردند ومنوچهر مجبور به کار مداوم در نانوای شدو هر روز همراه خود نان زیادی می آورد ودر میان مردم روستا پخش میکرد واو این کار را برای ثوابش میکرد بعداز یکسال نانوای راهم مناسب ندانست وباپدر شغل فنی راادامه دادوکار تاسیسات رابه خوبی یاد گرفت وهمراه دایی خودش به تهران رفت بعداز مدتی با دریافت اولین دست رنج خود به زیارت امام رضا مشرف شد

بعد از بازگشت از پابوس حضرت رضا به خدمت مقدس سربازی رفته وایام آموزش را در اراک وبقیه خدمت را دربندر چابهار به اتمام رسانید منوچهر بادختری بنام فریبا زرین آشنا شدوازدواج کرد. وبعداز ازدواج باردیگر برای ادامه زندگی به تهران رفته واین بار نزدشخصی بنام حاج اقا کریمی در امر ساخت وساز مسکن مشغول کارشدوبسیار مورد اطمینان آن شخص قرار گرفت تا جای که ؛آن شخص پیشنهاد سرپرستی کارهای ساخت وسازخود را در دبی به او دادومنوچهربه خاطر عشق وعلاقه ای که به میهن خود داشت این پیشنهاد را نپذیرفت

وبه وسیله دایی خود درکار تاسیسات وارد سپاه پاسداران شد ضمن کار در روز در شب هم درس خودرا ادامه داد تا اینکه دیپلم خودرا کسب کرد

شهید منوچهر در اهدای خون خودبسیار فعال بودتا جایی که هر ماه برای خون دادن آماده بود وهرجا خون اهدامی کرد آدرس خانه رامیداد که بعد از مدتی تقدیر نامه برای اهدای خون می آمددر خانه تا جایی که صدها برگه تقدیرنامه در خانه مابود

شهید منوچهر در مدتی کوتاه چنان شایسدگی از خود نشانداد که به استخدام رسمی محل خدمت خود درآمددر این هنگام ثمرزندگی مشترک خود وفریبا که یک پسر بود به دنیا آمد واسم اورا رادمهرگذاشتن رادمهر دو ساله بود که سفری کاری از طرف محل خدمت او برای مدت 5 ماه در لبنان به او محول شد که موفقیت کاری خوب وقابل قبولی را کسب کرده بود

وقتی رادمهر 4 ساله شد ماموریت کاری دیگر از طرف محل خدمت او به ایشان داده شده بود این سفر سفر سوریه بوداوهفته ای یک بار به خانه زنگ مزد بعداز گذشت 5ماه رادمهردیگر بهانه پدر را می گرفت واز او میخواست که برگردد بعداز گشت 5ماه منوچهر وعده داد که در روز مقرر در ساعت 4 بعدازظهر در فرودگاه امام من در وطن هستم

من { پدر منوچهر } هم همراه راد مهر وهمسرش باستقبال رفتیم وبااوبه خانه برگشتیم در میانه راه از او خواستم تا تلخ و شیرین دو سفر گذشته شده  خودرا بگوید او گفت در سفر لبنان تلخترین خاطره این بود که مردم آن دیار هر لحضه منتظر فرود موشکی یا بمبی از طرف دشمن بودن این نگرانی که در دل آنها بود در دل من هم اثر کرده بود وشیرین ترین خاطره هم در سوریه بود که وقتی می دید م هم وطنی در حرم حضرت زینب بانگرانی به هر طرف نگاه می کرد جلو می رفتم و خودرا معرفی می کردم وقتی می دید که من یک هموطن هستم یک خوشحالی در دل او پیدامی شدومن هم خوشحال میشدم اومی گفت من از آمدنم خوشحال نیستم با تعجب از او پرسیدم چرا گفت 6 بچه بی سر پرست در آنجا بود که هر روز من آنهارا تغذیه می دادم و آنها به من عادت کرده بودن هر روز 3بار بآنها غذا، میوه وپول می دادم وقتی می دیدم آنها پژمرده هستن میدانستم که گرسنه یا پول ندارند وقتی آنها سیر می شدن آنوقت هوس بازی می کردن وخوشحال میشدن من هم خوشحال می شدم واز این خوشحالی آنها لذت می بردم همین الان که با شما حرف می زنم وقت غذای آنهاست میدانم که گرسنه هستن ولی نمی دانم کی به انها می رسد اگر آنها گرسنه بمانند شاید بمیرند ویا شاید خدا کسی دیگر برای آنها بگمارد اما من نگران هستم

سفر سوم هم سفرکاری بود از طرف محل خدمت که ماموریت 3 ماه در خاک عراق من {پدر منوچهر } از او خواستم که در صورت امکان 4 ماه ماموریت را به تعویق بیاندازد تا فرزند دوم او هم به دنیا بیاید اودر جواب به من گفت دشمن مانند مار سرش در خاک مسمانان است باید سر اورا قطع تا تنه او به خاک مسلمانان نرسد در آنجا بود که دانستم عقیده او مصداق آیه 23 صوره احزاب است دیگر چیزی نه گفتم بعداز ورودش به خاک عراق به یکی از رفیقانش میگوید من شهید میشوم میپرسد چگونه میدانید می گوید یک لحظه خوابم برد در خواب دیدم که من به ایران بر نمی گردم که بعد از چند روز شهید شده ودر پیروی از امام خود در روزی که امام راحل در آرامگاه ابدی خود آرام گرفت او نیزباورهای باطنی خودرا نسبت به ولایت ومرجعیت به نمایش گذاشت و بر روی دستان هم رزمانش ودر زادگاهش از پدر ومادر ودیگر اقوام خدا حافظی کردو به دیار باقی شتافت  شهید منوچهر حر ریاحی است که در کربلا در رکاب امام حسین شهیدشد ومنوچهر هم در دفاع از حرم مطهر سالار شهیدان شهید به عنوان اولین شهید مدافع حرم در استان کردستان به این درجه ازمقام بشریت دستیافت

شهید منوچهر همیشه می گفت توشه سفررا میتوان در منزل بعدی به دست آورد آما توشه آخرت را تامقصد منزل گهی نیست

خصوصیات شهید منوچهر منحصر به فرد بوداوبسیار قلب مهربانی داشت وبرادران وخواهرانش را بسیار دوست میداشت وبرای انها همیشه مشوق بود.

در هرکاری را باپدر ومادر مشورت میکرد در امور خانه بسیار منظم بود تحت هیچ شرایطی نمازش قطع نمی شد نمازرا سر وقت میخواند درایام عاشورا بسیار فعالیت میکرد او می گفت بد ترین دشمن جسم وجانو ایمان تنبلی است آدم تنبل وامانده قافله است.هرگاه میدید حق مظلومی توسط ظالمی ضایع میشود.بپاخواسته از مظلوم دفاع میکرد.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده