اسمش را محمد جواد بگذاريد
نام و نام خانوادگي: محمدجواد ددهجاني
نام پدر: علي متولد: 1/1/1338
تاريخ شهادت: 24/11/59
محل شهادت: منطقه عملياتي ايلام
* جواد زنده است
دو سه روز از بدنيا آمدن پسرم ميگذشت يك
روز صبح بچه كنار من خوابيده بود و پدر بچه هم كمي آن طرفتر نشسته بود. يكدفعه
درب خانه باز شد و سيدي بلند بالا و رشيد كه صورتي نوراني داشت و شال سبزي به كمرش
بسته بود وارد منزل شد. جلوتر آمد و با عصايي كه در دست داشت دو سه بار به بچه زد
وگفت: اسمش را محمد جواد بگذاريد و نشان صداقت من خال سياهي است كه بر شانه راست او
ميباشد بعد با عصايش يك بار به سر علي (همسرم) زد و گفت: تو خيرش را نميبيني و
بعد در حالي با عصا به سر من ميزد گفت ولي تو ميبيني. علي بلند شد و يك پنج ريالي
به سيد داده سيد گفت من هم اين را به محمد جواد ميدهم و گذاشت روي بچه و رفت. من
سريعاً بچه را باز كردم لباسش را بالا زدم ديدم خال سياهي بر روي شانه راستش است
علي بلافاصله دنبال سيد رفت و ديگر او را نديديم. مراسم عزاداري محمد جواد بود به
من گفتن كه دوستان محمد جواد ميخواهند مرا ببينند، من هم رفتم و آنها را ديدم يكي
از آنها كه معلوم بود از همه بزرگتر است شروع به سخن گفتن كرد و گفت: مادر به خدا
قسم دروغ نميگويم وقتي كه ديدم صداي تيربار جواد بعد از 8 ساعت مقاومت قطع شد
فهميدم كه محمد جواد شهيد شده. من و چند نفر ديگر سينه خيز رفتيم كه جنازهاش را
پائين بياوريم ديديم كه سنگر جواد منهدم شده جلوتر كه رفتيم ديديم كه سه زن سياه
پوش آنجا هستند وقتي كه خاكها را كنار زديم ديديم كه چون مولايش حسين سر در بدن
ندارد و سينهاش سوخته چون 8 ساعت بيوقفه تير اندازي كرده بود بعد جنازه او را به
پتو پيچيديم و آن را روي قاطري گذاشتيم و حركت كرديم. در راه و تا نزديكي آمبولانس
اين سه زن همراهمان بودند هر چه به دوستان ميگفتيم اين زنها را ببينيد در جواب
ميگفتند تو خيالاتي شدهاي ما چيزي نميبينيم
بعد از دفن جواد و زماني كه به خانه رسيديم به رضا پسرم اعتراض كردم و گفتم چرا نگذاشتي جنازه پسرم را ببينم رضا گريه كرد و گفت جواد سر در بدن نداشت همين را كه گفت بيهوش افتادم وقتي چشمم را باز كردم متوجه شدم روي تخت بيمارستان هستم و سرنگ به دستم وصل كردهاند. به درب چشم دوخته بودم ديدم محمد جواد اسلحه بدوش با لباس رزم كنار تختم آمد و دستي به رويم كشيد داد زدم جواد زنده است! جواد زنده است! يك شب از شهادت جواد گذشته بود و ما همه خسته از مصيبت خوابيده بوديم و حياط كاملاً روشن بود من به حياط خيره شده بودم و ديدم محمد جواد با همان هيبت هميشگي در حياط خانه قدم ميزند و بعد رفت زير زمين من دوباره داد زدم جواد آمده او زنده است. همه به دور هم جمع شدند مقداري آرام گرفتم و خوابيدم و وقتي چشمم را باز كردم ديدم عروسم (همسر جواد) نيست همه را بلند كردم بيرون رفتيم و دنبالش گشتيم و پيدايش نكرديم متوجه بالاي پشتبام شديم همه به حالت گريه بالا رفتيم من گفتم تو اينجا چكار ميكني گفت: محمد جواد به من وصيت كرده شب شهادتش بالاي پشتبام بيايم و او را ببينم.[1]