سه‌شنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۱۷
آن روزها اوضاع منطقه خوب نبود، رژیم بعثی عراق دست به جنگی نابرابر زده بود و هر روز مناطقی از ایران، خصوصا مناطق مرزی را بمباران می‌کرد و سعی داشت با کشتن مردم بی دفاع از جمله کودکان و زنان بی گناه، شکستهای پی در پی خود در برابر سربازان اسلام را جبران کند... متن کامل خاطره ای از روزهای جنگ و بمباران را در نوید شاهد کردستان بخوانید.

به گزارش نوید شاهد کردستان؛ شهید احمد رنجبری، فرزند رحیم روز نهم خرداد ماه سال 1347در روستای ننور از توابع شهرستان بانه در خانواده‌ای متدین دیده به جهان گشود و در فضایی که عطر ایمان، صداقت و خدمت به مردم موج می‌زد پرورش یافت.

احمد به علت نبود امکانات تحصیل در روستا از نعمت علم بی بهره گشت و با پشت سر گذاشتن ایام جوانی برای کمک به امرار معاش خانواده به امورات کشاورزی و دامداری مشغول شد.

وی از ویژگی‌های اخلاقی والای برخوردار بود از جمله این خصوصیات سخت کوشی، سعه صدر، وفا داری و تقید او به فرایض دینی است.

احمد سرانجام روز نوزدهم اسفند ماه سال ۱۳۶۳ در خیابان کمر بندی بر اثر بمباران هوایی رژیم بعثی عراق به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیكر پاكش در روستای بوئین به خاك سپرده شد.

آخرین تفریح ( راوی: پدر شهید)

فصل بهار بود و طبیعت مخملی سبز برتن کرده بود، روز جمعه خرداد ماه به همراه خانواده و یکی از همسایه‌ها تصمیم گرفتیم برای تفریح صحرا برویم، آن روز همه خوشحال و با انرژی بودیم بجز احمد، انگار دل و دماغ تفریح کردن نداشت.

علت را جویا شدم و احمد پیشم آمد و گفت نمیدانم چرا بی تاب و طاقتم، ازش پرسیدم چیزی شده؟ مسئله ای پیش آمده؟ گفت نه خودم حس خوبی ندارم. یه کم مکث کرد و گفت پدر نمیدانم چرا حس میکنم این آخرین بار است که به گردش میایم.

از حرفش ناراحت شدم و گفتم این چه حرفیه مگه قرار هست اتفاقی بیفتد؟ چیزی نگفت و پریشانی را میشد از چهره معصومش به عینه فهمید.

آن روزها اوضاع منطقه خوب نبود، رژیم بعثی عراق دست به جنگی نابرابر زده بود و هر روز مناطقی از ایران، خصوصا مناطق مرزی را بمباران می‌کرد و با کشتن مردم بی دفاع از جمله کودکان و زنان بی گناه، تا شاید بتواند شکستهای پی در پی خود در برابر سربازان اسلام را با این اعمال پستش بپوشاند.

چند ماهی از این ماجرا گذشت و بمباران های رژیم غاصب صدام ادامه داشت. صبح نوزدهم اسفند سال 1363 بود، احمد طبق معمول بعد از صرف صبحانه  سر کار رفت، هوا تاریک شده بود اما احمد باز نگشت، کم کم نگرانش شدم و گفته های انروز احمد در ذهنم تکرار میشد انگار تمام حرفهایش داشت به واقعیت تبدیل می‌شد، درنگ را جایز ندانستم و راهی محل کارش شدم سراغش را گرفتم اما کسی خبر نداشت، دلهره و نگرانیم صد چندان شد، به کمربندی شهر رفتم، مردم زیادی جمع شده بودند انگار اتفاقی افتاده بود، جلوتر رفتم و دیدم مردم زیادی مورد هدف بمبهای رژیم فاصد عراق قرار گرفته‌اند و به شهادت رسیده بودند در میان شهدا پیکر بی جان احمد را دیدم، دنیا روی سرم خراب شده بود، نه برای احمد بلکه برای مردم بیگناهی که مظلومانه به شهادت رسیده بودند، به کمک مردم شریف بانه پیکر شهدا را برای تشییع به مسجد بردیم.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده