همان شب در خواب دیدم که رحیم شھید شده ولی حتی یک قطره خون ھم از بدنش نریخته خیلی نگران و سراسیمه بودم و صبح خواب را برای مادرش تعریف کردم ناراحت و پریشان شد و اصرار کرد تا از رحیم خبری بگیریم به همراه همسرم به منطقه کوماسی رفتیم و در راه شھیدان زیادی دیدیم، از مردم پرسیدم، چه خبر شده؟ آنچه که خواندید قسمتی از خاطرات محمد امین پدر شهید «رحیم تابا» است که شما را به خواندن ادامه آن در نوید شاهد دعوت می‌کنیم.

پیکر شهید رحیم تابا چقدر غریبانه و مظلومانه حمل می‌شد

به گزارش نوید شاهد کردستان؛ شهید رحیم تابا اولین روز فروردین سال 1342 در روستای وله ژیر از توابع شهرستان مریوان در خانواده‌ای متدین و کشاورز متولد شد.

پدر و مادرش محمد امین و آمنه نام داشتند. پدر و مادر رحیم افرادی زحمت کش و سخت کوش بودند.

کودکی

به دلیل نبود امکانات آموزشی در روستا رحیم نتوانست از مدرسه علم و دانش بهره بگیرد اما رحیم نتوانست علوم قرآنی را نادیده بگیرد و نزد روحانی روستا «ماموستا عارف» به روخوانی قرآن کریم پرداختو با معارف اسلامی آشنا گردید.

وی از همان دوران کودکی با مشقتهای روستا اجیر شدو ھمچون بیشتر مردم آن دیار به شغل کشاورزی و دامداری اشتغال یافت.

خصوصیات اخلاقی

رحیم انسانی شریف، با شخصیت و با وقار بود و در بین اهالی روستا از مقبولیت خاصی برخوردار بود. در حل مشکلات اهالی روستا همیشه پیش قدم بود.

پیروزی انقلاب اسلامی

دوران جوانی او همزمان بود با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی و از آنجائیکه رحیم فردی حقیقت طلب و حقیقت جو بود می‌کوشید به هر نحو ممکن جویای اوضاع و احوال سیاسی آن روزهای مملکت باشد.

دفاع مقدس

در حالیکه از پیروزی انقلاب اسلامی دیری نگذشته بود امپریالیسم غرب و آمریکای جنایتکار با این امید که با مسلح کردن رژیم بعثی عراق به مجهزترین سلاح های نظامی روز و تحریک صدام برای حمله به ایران موجب براندازی انقلاب اسلامی می‌شوند، تمام توان خود را به کار بستند اما خوشبختانه با درایت و هوشیاری امام راحل (ره) و حضور ارتش بیست میلیونی توطئه آنان با شکست مواجه شد.

رحیم نیز که خود را مدیون انقلاب می‌دانست با شکل گیری سپاه پاسداران در منطقه و سازماندھی نیروھای بومی در قالب سازمان پیشمرگان مسلمان کرد در روز نهم تیرماه سال 1362 با عنوان بسیجی خط امام به خیل رزمندگان سپاه اسلام پیوست.

شهادت

هنوز یک سال از حضورش در جمع سبز پوشان جان برکف سپاه پاسداران نگذشته بود که روز سوم اسفند ماه سال 1362 در درگیری با گروھک ضدانقلاب کومله به مقام رفیع شھادت نائل گردید؛ و به خیل عظیم پیشمرگان شھید در آمد تا غبار ناامنی از چھره مردم ستمدیده‌ شھرستان مریوان بزداید.

طرفدار انقلاب بود

در سال‌ھای اول انقلاب رحیم از جوانان رشید و طرفدار سرسخت انقلاب بود منطقه‌ ما آن زمان ھنوز دست گروھک‌ھای ضدانقلاب کومله و دمکرات بود و پاک سازی نشده بود پسرم به شدت از آن ھا نفرت داشت و با حضور آنان در روستای وله ژیر روستا را ترک می‌کرد یک بار به او گفتم: پسرم چرا تا آنھا پا به روستا می‌گذارند تو این جا را ترک می‌کنی، تاکنون که برخوردی با آنھا نداشتی، آنھا کاری به کار تو ندارند، پس چرا می‌روی؟

جواب داد: پدر جان من به شدت از آنھا متنفرم و نمی‌توانم حضورشان را تحمل کنم با آنھا خواھم جنگید. ھمان سال عضو بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد و بعد از سه سال آمد و گفت: من به عنوان پاسدار در سپاه پاسداران پذیرفته شدم شور و نشاط عجیبی داشت و از اینکه از این طریق می توانست علیه باطل بایستد خوشحال بود. سال 1362در منطقه کوماسی با گروھک ضدانقلاب کومله درگیر شد و به درجه شھادت نائل گشت.

چقدر غریبانه و مظلومانه حمل می‌شد

رحیم ھنگام خدمت در بخش کوماسی با خانواده‌ای متدین آشنا شد و پس از مدتی از دختر آن خانواده خواستگاری کرد، بار آخر که به مرخصی آمد قضیه‌ خواستگاری را مطرح کرد و گفت: من با خانواده‌ای در منطقه کوماسی آشنا شده‌ام که خانواده بسیار نجیب و متدینی هستند و دختر خیلی خوبی دارند، از شما میخواهم از ایشان برای من خواستگاری کنید.

ما نیز به همراه چند نفر از اقوام و خویشان مقدمات را فراهم کردیم برای این امر خیر راهی منطقه کوماسی شدیم. طبق رسومات منطقه گفتگوهای اولیه انجام شد و شب به روستای خودمان بازگشتیم.

همان شب در خواب دیدم که رحیم شھید شده ولی حتی یک قطره خون ھم از بدنش نریخته خیلی نگران و سراسیمه بودم و صبح خواب را برای مادرش تعریف کردم ناراحت و پریشان شد و اصرار کرد تا از رحیم خبری بگیریم به همراه همسرم به منطقه کوماسی رفتیم و در راه شھیدان زیادی دیدیم، از مردم پرسیدم، چه خبر شده؟ گفتند: دیشب درگیری مابین نیروھای سپاه با گروهک منحله کومله پیش آمده و چند نفر شھید شده‌اند، تمام تنم سرد شد فقط دعا می‌کردم خدایا خودت ارحم راحمینی و به ما رحم کن بالاخره به پادگان رسیدم از مسئول پادگان سراغ رحیم را گرفتم اما او من را به آغوش کشید و با ناله و زاری گفت: به شما تسلیت می‌گویم رحیم دیشب در درگیری به شھادت رسید از حال رفتم و روی زمین افتادم با خودم حرف میزدم و می‌گفتم خدایا جنازه‌ای که از کنارش رد شدیم پیکر پسرم بود اما چقدر غریبانه و مظلومانه حمل می‌شد.

آن شب در پادگان ماندم و فردا صبح با جنازه‌ شھید ھمراه چند نفر از دوستان و ھم رزمانش راھی روستای وله ژیر شدیم و او را به خاک سپردیم.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده