«سید کمال احمدی» با لبخند به برادرم نگاهی کرد و گفت:« برادر جان موقع دفاع از دین، شرف، ناموس و وطن خطر معنایی ندارد و باید تا پای جان ایستادگی کرد و خطر را با جان و دل خرید و هیچ هراسی را به دل راه نداد چون بزرگترین دشمن انسان ترس است.» آنچه خواندید بخشی از خاطرات برادر شهید "سید کمال احمدی" است که شما را به خواندن متن کامل آن دعوت می کنیم.
وقتی خطر معنایی ندارد

به گزارش نوید شاهد کردستان؛ شهید سید کمال احمدی در ششم فروردین سال 1345 در خانواده‌ای متدین و مذهبی در شهرستان بانه دیده به جهان گشود.

دوران کودکی

دوران کودکی را در دامن پر مهر والدین سپری کرد. خوش اخلاقی و مهربانی از خصوصیات دوران کودکی او بود.

تحصیلات

بعد از سپری نمودن دوران ابتدائی و ورود به دوره راهنمائی علاوه بر تحصیل برای کمک به معاش خانواده، شروع به کار کرد، در مقطع دبیرستان ضمن تحصیل در مدرسه، در مسجد محله (دارالاحسان) مشغول یادگیری قرآن کریم شد و در مدت یک سال قرآن را تماماً یاد گرفت.

ادای تکلیف

شهید سید کمال احمدی در دوران دبیرستان از ادامه تحصیل منصرف شد و تمام وقت برای امرار معاش خانواده کار می‌کرد. پس از چند سال اشتغال به کسب و کمک به پدر و مادر در امور روزمره، به خدمت مقدس سربازی رفت و به جبهه اعزام گرديد سپس در منطقه حسینیه اهواز مشغول به خدمت در خط مقدم شد.

شهادت

سر انجام روز 8 بهمن 1365 در منطقه حسینیه اهواز بر اثر اصابت ترکش خمپاره رژیم بعثی عراق به درجه رفیع شهادت نائل گردید.

برگی از خاطرات...

برادر شهید نقل می کند: برادرم از اینکه به جبهه رفته بود بسیار خوشحال بود و همیشه موقع بازگشت به خانه از حوادث و اتفاقاتی که برایش پیش می آمد برایمان تعریف می کرد.

مرداد ماه سال 1365 بود که به مرخصی آمد، همه برادر و خواهران به مناسبت بازگشت و دیدنش پیش او رفتیم و شب که دور هم بودیم از کمال خواستیم که برایمان از جبهه و جنگ حرف بزند.

او هم اینطور شروع کرد : مسئول رساندن مواد غذایی با کامیون به خط مقدم جبهه بودم به منطقه که رسیدم شروع به تخلیه بار کردم، وقتی که درحال بردن یک جعبه به داخل سنگر بودم ماشینم مورد اصابت خمپاره های دشمن بعثی قرار گرفت و کلاً در آتش سوخت. با مرگ فقط چند ثانیه یا چند قدم فاصله داشتم آنجا بود که به این باور رسیدم بدون اذن خداوند برگی از درخت نخواهد افتاد و مرگ و زندگی فقط در دست اوست.

بعد از صحبتش یکی از برادرانم گفت: با این وصف جبهه بسیار خطرناک است بهتر است به آنجا برنگردی.

سید کمال با لبخند به برادرم نگاهی کرد و گفت: برادر جان موقع دفاع از دین، شرف، ناموس و وطن خطر معنایی ندارد و باید تا پای جان ایستادگی کرد و خطر را با جان و دل خرید و هیچ هراسی را به دل راه نداد چون بزرگترین دشمن انسان ترس است.

ما سخنان کمال را هنوز فراموش نکرده‌ایم و وقتی دور هم جمع می شویم خاطراتش را بازگو می‌کنیم و یاد او را گرامی میداریم.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده