احزاب و گروهکهای ضد انقلاب پس از پیروزی انقلاب اسلامی منطقه کردستان را نا امن کرده بودند و "سیدوجه الدین حسینی" در بیداری و آگاهی اذهان جوانان از دام و فتنه ضد انقلاب سهم به سزایی داشت. او در حالی به شهادت رسید که برای مردم محروم روستا سوخت و غذا برده بود. زندگی این سید بزرگوار را در نوید شاهد کردستان دنبال کنید.


به گزارش نوید شاهد کردستان شهیدمعظم سید وجه الدین حسینی  4 تیرماه سال 1315 در میان خانواده ای متدین از سادات بزرگوار منطقه بیلوار کامیاران دیده به جهان گشود.پدر و مادرش سید احمد و زینب به تعلیم وتربیت اسلامی او همت گماشتند.               

دلایل محرومیت از سواد و تشکیل زندگی مشترک

با رسیدن به سن مدرسه ،بدلیل نبود امکانات تحصیلی و آموزشی به خصوص در روستاهای آن دوره و همچنین ضعف مالی خانواده های روستایی فقط در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت و از همان کودکی تن به کار کشاورزی و دامداری سپرد. در سن نوزده سالگی با دختری عفیف و پاکدامن از خانواده ای متدین پیمان زندگی مشترک بست که حاصل آن هفت فرزند (پنج پسرو دو دختر) است.

خصوصیات اخلاقی و اندیشه های شهید

شهید وجه الدین دارای خصوصیات اخلاقی شایسته بود.  او همیشه پایبند فرامین و دستورات الهی بود. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به رهبری بزرگ مرد تاریخ حضرت امام خمینی (ره)، احزاب و گروهکهای ضد انقلاب ،منطقه کردستان را برای ایجاد آشوب و فتنه برگزیده و درحق مردم مسلمان و محروم منطقه جنایات زیادی مرتکب شدند. سید وجه الدین بسیار زود به اهداف شوم آنان پی برد. وی تلاش می کرد که جوانان ساده و نا آگاه در دام شعارهای دروغین آنها گرفتار نشوند.

چگونگی شهادت

وی سرانجام در تاریخ 11 آبان ماه 1360 بر اثر برخورد با مین کاشته شده توسط ضد انقلاب در نزدیکی روستای لون سادات به مقام رفیع شهادت رسید و پیکر مطهرش در روستای زادگاهش به خاک سپرده شد.

 خدمت گزار بی ادعا

سال1358 من بایکی از فامیل های خودمان که معلم روستا بود ازدواج کردم . منطقه ما پاکسازی نشده بود و پر از ضد انقلاب مسلح بود که با رزمندگان اسلام درگیرمی شدند.به خاطر تهدید های ضد انقلاب به شهر کامیاران مهاجرت کردیم و ساکن شدیم.آبان ماه سال 1360همسرم که در جبهه بود به مرخصی آمد همزمان برادرم نیز که سرباز بود رسید.پدرم در تعاون روستایی خدمت می کرد و نیازهای مردم روستا به خصوص در فصل سرما تامین می کرد.آن شب پدرم و همسرم و برادرم تا نصف شب در مورد نیازهای فوری مردم روستا صحبت کردند. پدر قول داد که برای گرفتن وسایل مورد احتیاج مردم،فردا اقدام خواهد کرد.پدر به قولی که داده بود عمل کرد .ارزاق وسوخت مردم را بار ماشین کرده وبه طرف روستا حرکت نمود. اما هنوز به روستا نرسیده بود که ماشین وی با مین برخورد کرد و پدرم شهید شد.

(از خاطرات ثریا حسینی-فرزند شهید)


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده