خاطره
يکشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۳۰
آدم كه از شنيدن حرف حق ناراحت نمي­شود، مي­خواهم آمادگي لازم را داشته باشی كه هر وقت اين اتفاق افتاد دچار ترس و اضطراب نشوي. به حقيقت مي­توان گفت او از شهادتش باخبر بود...
نوید شاهد کردستان:

شهيد ابراهيم ساعدپناه

جهادگر شهيد، ابراهيم ساعدپناه در سال 1335 در روستاي مارنج از توابع بخش موچش شهرستان كامياران در ميان خانواده­اي كشاورز ديده به جهان گشود و آنگاه كه دوران طفوليت را پشت سرگذاشت و زمان آشنا شدنش با كتاب و مدرسه فرا رسيد، به علت عدم وجود مدرسه در زادگاهش عازم كامياران شد تا با ديو جهالت جنگي هميشگي را آغاز كند. دوري از خانواده، فقر مالي و تنهايي از مشكلاتي بود كه ابراهيم از همان ابتداي ورودش به جامعه­ اي بزرگتر از خانواده با آن آشنا شد. اما در اين نبرد نابرابر اين فرزند پاك روستا مغلوب گرديد و فقرمالي بين او و مدرسه ديواري كشيد و در پس پرده­ه اي فقر اقتصادي مدرسه و كتاب و قلم در مقابل ديدگان پرفروغ ابراهيم گم شد و او پس از 3 سال تحصيل مجبور شد آن را رها كند و به روستا برگردد و خود را براي مبارزه­ اي جدي با ناملايمات زندگي مهيا نمايد. ابراهيم پس از ترك تحصيل به جنگ نابرابري رفت و با تمام توان در جهت تأمين حداقل معيشت خانواده به كار و فعاليت پرداخت.

زماني كه به سن خدمت سربازي رسيد، عازم انجام خدمت شد. او در دوران خدمت، با انديش­ه اي آزادي خواهان و مخالفان حكومت پهلوي آشنا شد و دچار يك دگرگوني روحي خاص گرديد و از آن پس بدون واهمه هميشه عملكرد سردمداران حكومت را نقد مي كرد. حتي در دوران خدمت سربازي به جرم كندن آرم شاهنشاهي از روي لباسش مدتي بازداشت گرديد.

بعد از اتمام خدمت به زادگاهش برگشت و به كار كشاورزي پرداخت، با شروع حركت توفنده­ ي ملت مبارز ايران عليه حكومت جبار پهلوي به صف انقلابيون پيوست و پابه پاي آنان در اداي تكليف لحظه ­اي كوتاهي نكرد.

ابراهيم در سال 1358 ازدواج كرد كه ثمره­ ي آن سه فرزند ذكور مي­باشد. اين شهيد والامقام از عاشقان خدمت به مردم بود و پس از شروع فعاليت­هاي جهادسازندگي به خيل اين خادمان خلق پيوست و با تمام توان كمر به رفع مشكلات موجود منطقه بست و علي­رغم تهديدات مكرر گروهك­ها مبني بر عدم همكاري با جهادسازندگي، بدون واهمه و با شجاعت تمام قدم­هايش را استوارتر از پيش برداشت و در نهايت جان بر سر پيمان گذاشت. دشمنان امنيت و آسايش مردم، هنگامي كه تلاش­هاي صادقانه ­ي او را ديدند تصميم به حذف او گرفتند و در روز بيستم مرداد ماه سال 1362 و درحال انجام وظیفه تيرهاي كينه و نفاق را به قلب پاكش شليك كردند و اين فرزند خلف مردم كردستان را به جرم خدمت به خلق خدا به شهادت رساندند.

ابراهيم صابر2

ابراهيم اهل دين بود و عاشق انجام دستورات ديني، او يك مسلمان به تمام معني بود و انس والفت خاصي با نماز و روزه و راز و نياز با خداوند داشت و هيچ­گاه از مسجد و عبادات فاصله نگرفت، بلكه فلسفه ­ي وجودي هستي خودش را در انجام عبادات خلاصه مي­كرد، حسن سلوك وا خلاق و كرامت اسلامي وانساني او از نشانه­ هاي بارز شخصيت ابراهيم محسوب مي­شد. در ميان همه­ ي ويژگي­هاي خوب او، صفت پسنديده­اي صبرش از برجستگي بيشتري برخوردار بود.

او صبر و طاقت فوق­العاده­اي داشت، در برابر سخت­ ترين مشكلات مثل كوه مي­ايستاد و با استعانت از خداوند، قامت خم نمي­كرد و آن قدر مقاومت مي­كرد تا مشكل را آن چنان كه بايد حل مي­نمود. گاهي به او مي­گفتم: تو در صبر مانند ايوبي، مي­خنديد و مي­گفت: صبر و پايداري و شكيبايي دستور خداوند است، من كار مهمي انجام نمي­دهم، اما چون به قدرت حضرت حق ايمان دارم، او هم با نظر لطفش به من صبر و شكيبايي مي­دهد.

او از شهادتش خبر داشت3

ابراهيم از روزي كه در مقابل گروهك­ها ايستاد و همكاري خودرابا نيروهاي دولتي و جهادسازندگي شروع كرد، به يقين رسيده بود كه به شهادت مي­رسد، بنابراين هميشه سعي مي­كرد به نوعي برای ما زمينه­اي را فراهم كند تا آمادگي لازم را داشته باشيم.

هر وقت ضد انقلاب كسي را به شهادت مي­­رساند، ابراهيم ضمن تأسف فراوان از اين واقعه، مي­گفت: بالاخره روزي هم من به دست اين ناپاكان به شهادت خواهم رسيد. هر چه ما به او مي­گفتيم: اين حرف را نزن، او در مقابل مي­گفت: من در اين موضوع شك ندارم و دوست دارم شما هم به يقين برسيد. خيلي وقت­ها، به من مي­گفت: اگر من شهيد شوم شما چه كار مي­كنيد؟ من ناراحت مي­شدم و دوست نداشتم، اين سخنان را از ابراهيم بشنوم، اما او مي­خنديد و مي­گفت: آدم كه از شنيدن حرف حق ناراحت نمي­شود، مي­خواهم آمادگي لازم را داشته باشی كه هر وقت اين اتفاق افتاد دچار ترس و اضطراب نشوي. به حقيقت مي­توان گفت او از شهادتش باخبر بود.

شب قبل از شهادت، برادر بزرگش میرزا محمد در منزل ما بود، به او گفت: اگر من شهيد شوم، قول مي­دهي از خانواده­ام مراقبت كني؟ برادرش ناراحت شد و گفت: ابراهيم اين چه حرفيه مي­زني، ان­شاءالله صد سال ديگر سايه ­ات بر سر فرزندانت باشد. گفت: چرا تعارف مي­كنيد، من كه شك ندارم، فقط مي­خواهم از شما اين تعهد اخلاقي را بگيرم كه بعد از من از زن و فرزندانم مراقبت كنيد. بعد از اين صحبت­ها گفت: عكس مناسب براي روز تشييع جنازه ندارم، فردا به شهر مي­روم، يك عكس مناسب مي­گيرم و قاب مي­كنم تا در روز تشييع جنازه مشكل عكس هم نداشته باشيد. صحبت­هاي ابراهيم همه­ ي ما را به گريه واداشت و در يك معني ما باور كرديم و روز بعد هم عين صحنه اتفاق افتاد و مزدوران اجنبي ابراهيم را به جرم مسلمان بودن و خدمت به مردم به شهادت رساندند.



2 - نقل از همسر شهيد

3 - همان


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده