خاطره
چهارشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۱۷
غفور هر روز برای اوغذا می برد،وقتی به او گفتم چرا این کار را می کنید؟در جواب گفت:آقا از دستمزدم کم بکنید!غافل از این است که اگر این رویه را ادامه دهد دیگر دستمزدی باقی نمی ماند...
نوید شاهد کردستان:

شهید معظم ؛ غفور رنجبری


نه سال بیشترنداشت،سال 1353 زمانی که در روستای«کانی بیر» از توابع دهستان مرزی آلوت بانه سکونت داشتند به دنیا آمد.پدرش کشاورزبودومادرش خانه دار.

در اوایل انقلاب و حضور گروهکهای ضد انقلاب در منطقه بویژه در روستا های مرزی به همراه خانواده به شهر بانه مهاجرت کردند.پدرش با مهاجرت به شهر خیلی زود وارد بازار کار شد.

برادرش«محمود»که چهارده سال ازبرادر شهیدش بزرگ تر بوده درخاطراتش می گوید:

سال 1362 روزی از من خواست تا برای او کاری پیدا کنم!در جوابش گفتم،هنوز تو کوچکی و نیازی نیست کار کنید.همچنان که سرش پایین بودگفت،من دوست دارم کار کنم و نمی خواهم سربار خانواده باشم.ما هم تلاش کردیم تادرمغازه کباب پزی یکی ازآشنایان بعنوان شاگرد مشغول به کارشد.چند هفته ی بود که سر کار می رفت،یک روز صاحب مغازه مراصدا کرد،من هم در درون خودم تصورکردم که از کار«غفور» راضی نیست. به او مراجعه کردم و گفت :«غفور»پسر خوبی است،ولی بیش از حدّ عاطفی است.گفتم مگر اشکالی دارد یا مشکلی پیش آمده؟! در جواب لبخندی زد وبا اشاره دست گدائی را در آن طرف خیابان نشان دادوگفت:غفور هر روز برای اوغذا می برد،وقتی به او گفتم چرا این کار را می کنید؟در جواب گفت:آقا از دستمزدم کم بکنید!غافل از این است که اگر این رویه را ادامه دهد دیگر دستمزدی باقی نمی ماند.

با این وجود یک سال از کارش در آن مغازه می گذشت که در سن 10سالگی بر اثر بمباران هواپیما های رژیم بعث عراق در روز 15 خرداد سال 63 به شهادت رسید.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار