روایتی از عطر شهادت «حمید صفریان» به نقل همرزمش
همرزم شهید «حمید صفریان» میگوید: «عملیات نزدیک بود و من پیک لشکر بودم. به من گفتند که باید گردان عمار را به خط ببرم، با یه ماشین جلوی نیروها حرکت میکردم. ایرج و حمید صدا زدند: «موسی، موسی میشه ما رو هم تا خط همراهت ببری؟» به حالت احترام نظامی دستم رو بالا بردم و گفتم: «بفرمایید در خدمتم» کنار من نشستند. همین که در رو بستند، درب کشویی ماشین باز شد و کلی عطر از داخل اون به کف ماشین ریخت. گفتم: «از این عطرها بردارید که امشب عملیاته، عطر شهادته، خودتون رو خوشبو کنید.»