جبار به گونه‌ای از پدرش صحبت به میان می‌آورد، گویی سالهاست که با او بوده و می‌گوید سالهاست با خاطرات پدرم زندگی می‌کنم. هم پدر را خوب به یاد دارد و هم اهدف والایش را. ماحصل گفت‌وگوی نوید شاهد را با «جبار شهسواری» فرزند سردار شهید «جمیل شهسواری» پیش رو دارید.

نوید شاهد کردستان: بهار با رویش و شهید با آگاهی و صلابتش، پیام ظفرمند طبیعت سبز و زندگی سرخ دارد. همان گونه که بهار مظهر پاکی و بیداری زمین است، شهید هم مظهر شجاعت و دلیری است. جمیل یکی از ققنوس ها و فداییان راستین تاریخ اسلام بود و همه شهرها و آبادی‌های کردستان و کوه‌های سر به فلک کشیده اش نظارگر رشادت های این فرزند رشید کردستان بودند.

«جبار شهسواری» فرزند سردار شهید «جمیل شهسواری» کلاس اول ابتدایی بود که خبر شهادت پدرش را شنید.

جبار به گونه‌ای از پدرش صحبت به میان می‌آورد، گویی سالهاست که با او بوده و می‌گوید سالهاست با خاطرات پدرم زندگی می‌کنم. هم پدر را خوب به یاد دارد و هم اهدف والایش را.

ضمن معرفی خودتان بفرمایید چند خواهر و برادر هستید؟

جبار شهسوای هستم فرزند سردار شهید جمیل شهسواری. سه خواهر و برادریم، بنده و دوتا خواهر به نامهای فروزان و فریناز. فروزان فرزند ارشد، من (جبار) فرزند دوم و فریناز فرزند آخر یا سوم.

از خصوصیات پدرتون برامون بگویید؟ مهمترین خصیصه‌ از ایشان که در ذهن شما نقش بسته چی هست؟

پدرم در بین خانواده، همشهریان، همرزمان و تمام آنهایی که کوچکترین شناختی در مورد ایشان داشتند محبوبیت ویژه‌ای داشت. با دوستان صمیمی تر و مهربانتر از هر کسی بود و برای دشمنان قاطعیت عجیبی داشت به قول عمویم هروقت دست به تفنگ می‌شد این آیه کریمه رو میخوند جسورانه و بی باکانه به دل دشمن می‌زد «وَ ما رَمَیتَ إِذْ رَمَیتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى‌» "خداوند می‌فرماید: شما که تیر می‌اندازید، این ما هستیم که تیر را به سوی قلب دشمنان هدایت می‌کنیم".

مطلقا به مقام و منصب اعتقادی نداشت و همیشه خود را سرباز خطاب می‌کرد و از نام و شهرتهای كذایی بيزار بود و آنها را فانی می دانست، در يكی از دفترهای يادداشت خود، اين بيت را نوشته بود:

یك نام به خون نوشته بر سنگ

بهتر ز هزار نام آلوده به ننگ

بارزترین خصلت ایشان که برام الگو شده خدمت به مردم در هر موقعیت، زمان و مکان که باشد.

رهبر معظم انقلاب اسلامی فرمودند: شهدای این خطه (کردستان) شهادتشان مظلومانه تر و مظلومیتشان مضاعفتر است، در این مورد نظرتون چی هست؟

در این خصوص به ویژه این جمله حضرت آقا باید کتابها نوشت این نکته سنجی نشان از بصیرت بالای معظم له دارد ایشان خوب می‌داند در کردستان وقتی کسی به دفاع از انقلاب و آرمانهای امام راحل (ره) به پا می‌خیزد یعنی چه؟ در جای که نمیتوان دوست را از دشمن تشخیص داد مانند در آتش جنگیدن است شهدای کردستان سنگری نداشتند تا با اطمینان خاطر رو بروی دشمن بجنگند، دشمن در هر طرف ناجوانمردانه حمله می‌کرد و فقط مردان جنگ می‌دانند بی سنگری یعنی چه اکنون ما همه جا سرمان را بلند می‌کنیم و با افتخار می‌گوییم ما فرزند شهیدیم.

بجز شهید جمیل شهید و ایثارگر دیگری هم در خانواده یا فامیل دارند یا خیر؟

بله پدر بزرگم، ایشان هم یکسال قبل از شهادت پدرم شهید شد.

آیا شهید شهسواری سابقه مجروحیت هم داشته اند؟

بله سه بار مجروح شدند بار آخر که مجروح شد به دلیل شدت جراحت از ناحیه سر پزشکان ایشان را از شرکت در جنگ منع کرده بودند اما هیچ چیز و هیچکس نمیتوانست مانع رسیدن او به هدفش می‌شد.

وقتی پدرتون به شهادت رسید چند سال داشتید از ایشان خاطره ای به یاد دارید؟

هفت سال سن داشتم. وقتی میخواست به آخرین عملیات برود بعد از خدا حافظی قول داد اگه معدلم در ثلث دوم 20 شود برایم جایزه خوبی بخرد اما خبر شهادتش را بهم دادند.

چطور از شهادت پدر باخبر شدید؟

روزهای آخر زمستان بود همه خود را برای نوروز آماده می‌کردند ما هم خودمان را آماده کرده بودیم و به منزل پدر بزرگم در دیواندره رفته بودیم چون قرار بود پدرم وقتی برگشت به آنجا بیاید. اواخر اسفند بود، یکی از فامیل هایمان آمد و سراغ مادرم را گرفت و گفت مادرت خانه است؟ گفتم چرا گفت كار ضروری با او دارم. مادرم آمد گفت چیزی شده؟ او هم گفت کاک جمیل زخمی شده است و آماده شوید تا به سنندج برویم. ما هم به سرعت خودمان را آماده کردیم و سوار ماشین شدیم و مادرم از من خواست که همراهشون نرویم ولی با اصرار فراوان من موافقت کرد و راه افتادیم خیلی برام جای سوال بود که این همه ماشین و فامیلهایمان چرا برای یک زخمی شدن با ما می‌آیند به هر صورت به نصف راه رسیدیم (محور دیواندره – سنندج) چشممان به چندین ماشین سپاه و آمبولانس افتاد و ماشینها توقف کردند و همه پیاده شدیم خبری از زخمی شدن نبود آنجا بود که فهمیدیم پدرم شهید شده با اینکه کوچک بودم ولی روز بسیار تلخی رو تجربه کردم، نمی‌تونستم باور کنم که نوروز پدرم پیش ما نیست تمام خاطراتش در ذهنم مرور می‌شد.

تا حالا خواب شهید را دیدید یا نه، چه وقت‌های بیشتر دلتنگ پدر می شوید؟

خیلی وقتها با پدرم درد و دل می کنم. خداوند می فرماید که شهدا زنده اند. این را همه افرادی که در رابطه با شهدا هستند خوب درک می کنند.

با نزدیک شدن به نوروز و تداعی خاطرات تلخ روزهای پایانی زمستان دلم بیشتر از همیشه گرفته میشه و هر سال به خودم می‌گویم مگه میشه نوروز پدرم نباشد و باز به خودم دلداری میدم با شادی مردم شاد میشم و میگم: غیر از این است که پدرم شهید شد تا مردم وطنش در امنیت و آسایش به استقبال بهار بروند و عیدشون رو جشن بگیرند.

بعضی وقت ها که اسم جمیل را می‌بینم و یا می شنوم، به یاد پدرم می افتم و می خواهم به نزد مادر بزرگم بروم تا از خاطرات پدرم بگوید.

در مورد بعد معنوی سردار شهسواری توضیح دهید؟

با اینکه سن کمی داشتم و درکم از مسائل اعتقادی بسیار سطحی بود اما همیشه میدیدم پدرم با وضو به گردان یا به عملیات میرفت هیچ وقت فقرا را فراموش نمیکرد به هر نحو ممکن به آنها کمک می‌کرد. یکی از همرزمانش می‌گفت: در یکی از روستاها عملیات داشتیم و ما بین دره‌ای بودیم که دشمن کاملا به ما مسلط بود ولی چون شب بود نمیتوانستند به خوبی ما را ببینند در واقع در کمین آنها بودیم یک لحظه متوجه شدم که شهید شهسواری نیست و کنجکاو شدم به سختی میشد جای رو دید وقتی خودم رو به کنار سخره کوچک بین دره رسوندم متوجه شدم که مشغول نماز بود بعد از نماز ازش پرسیدم الان چه وقت نماز خواندن هست؟ شهید جمیل با همان روی گشاده و لبخند همیشگی گفت نماز و جهاد، این دو کلمه را هنوز هم دارم در ذهنم تفسیر میکنم.

از پدرتون چه خاطره دیگری به یاد دارید؟

خاطرات زیادی از اطرافیان شنیده‌ام اما این خاطره که فلسفه نامگذاری خودم هست بسیار برام جذاب است، تعریف می‌کنند: هنوز كردستان ناامن بود و گروهك‌های ضدانقلاب، همه‌جا جولان می‌دادند. مدام در درگیری با دشمن و سخت مشغول طراحی و نبرد با ضد انقلاب بود، خبر تولد من را به او میدهند. در یك فرصت كوتاه، سری به خانه می‌زد و می‌بیند كه می‌خواهند برای من اسم انتخاب كنند.

طبق عرف و سنتی كه در كردستان هست هركدام از اقوام و فامیل، اسمی پیشنهاد می‌دهند. در نهایت عمویم، نام «عبدالجبار» را برای من انتخاب كرد و معتقد بود كه؛ این اسم، یكی از صفات خدا و بیانگر خشم او بر دشمنان دین است. پدرم دوست داشت كه من هم، بر دشمنان دین خدا، خشم بگیرم و مثل خودش با آن‌ها مقابله كنم نهایت سعیم را در تحقق اهداف پدرم خوام داشت.

برای آخرین سوال، اگر هم اکنون کشور مورد حمله دشمنان قرار گیرد شما چکار می‌کنید؟

جدای از وصیت پدرم وظیفه شرعی و قانونی خودم میدانم در میدان نبرد حضوری پررنگ داشته باشم، ما الان هم در جنگیم، جنگ نرمی که اگه غفلت کنیم به تباهی خواهیم رفت آلان هم در سنگر جنگ تهاجم فرهنگی یا همان جنگ نرم هستیم دشمنان ایران فهمیدند که نمی‌توانند در جنگ مسلحانه گزندی به ایران بزنند چون خوب می‌دانند با ملتی می‌جنگند که برای اسلام، انقلاب و وطن از تمام هستیشان می‌گذرند و امتحان خود را پس داده‌اند لذا دست به جنگ نرم زدند تا شاید بتوانند از این راه شکست شان را جبران کنند و ما باید با بیداری، بصیرت و اطاعت از رهنمودهای رهبر عزیزمان پیروزی نهایی را از آن خود کنیم.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده