شهید «فریبرز ملایی» در ماموریتی که برای دستگیری سارقی فراری به تهران رفت به بچه‌هامون قول داده بود که برگردد اما غافل از اینکه آخرین ماموریتش بود.

به گزارش نوید شاهد کردستان؛ شهید فریبرز ملایی روز یکم دی ماه سال 1349 در روستای هشلی از توابع شهرستان کامیاران در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد. پدرش اللهمراد و مادرش شمسه نام داشت.

کودکی

دوران کودکی را در دامن پرمهر خانواده سپری نمود. با رسیدن به سن 7 سالگی به مدرسه رفت و دوران ابتدایی را در همان روستا پشت سر گذاشت و برای ادامه تحصیل در مقطع راهنمایی راهی شهر کامیاران شد.

جبهه

زمستان سال 1364 به عنوان دانش آموز بسیجی به همراه تعدادی دیگر از دانش آموزان به جبهه جنوب (استان خوزستان) به صورت داوطلبانه اعزام و مدتی در کنار رزمندگان اسلام با شوق و علاقه وافر خدمت کرد.

سال 1368 جهت گذراندن خدمت مقدس سربازی در ارتش جمهوری اسلامی ایران به شهرستان دورود از توابع استان لرستان اعزام شد پس از مدتی به استان کرمانشاه، شهرستان اسلام آباد غرب برای ادامه خدمت عزیمت نمود.

فریبرز پس از گذراندن خدمت مقدس سربازی به زادگاهش بازگشت و به کار کشاورزی مشغول شد.

وی با رسیدن به سن ازدواج با دختر عموی خود وصلت کرد که ثمره این وصلت دو فرزند به نامهای محسن و نیلوفر است.

در روز نهم خرداد ماه سال 1383 به عنوان راننده به استخدام نیروی انتظامی در آمد و پس از مدتی بنا به نیاز سازمانی جهت ادامه خدمت به فرماندهی انتظامی شهرستان کامیاران اختصاص یافته و تحت عنوان راننده آگاهی مشغول به خدمت شد.

شهادت

فریبرز سرانجام جهت اجرای حکم قضایی به همراه سروان فریبرز سلطانی رئیس اداره آگاهی ف.ا شهرستان کامیاران برای دستگیری سارق فراری و تحت تقیب به شهرستان شهریار در استان تهران اعزام گشت که در سحرگاه روز دهم بهمن ماه سال 1384 بعد از دستگیری سارق در حین بازگشت به همراه سروان فریبرز سلطانی در محور ساوه – همدان بر اثر سانحه تصادف به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.

خصوصیات اخلاقی شهید فریبرز ملایی از زبان همسرش

افسوس که امروز در بین خانواده اش و در خدمت میهن عزیزش نیست ولی خوشحالم که با سر بلندی و عزت مندانه از میان ما رفت.

همسرم اخلاق بسیار خوب، صبور و شوخ طبی داشت و همیشه با مردم و خانواده‌اش بسیار مهربان و خوش رفتار بود و هیچ وقت دوست نداشت کسی از دستش ناراحت باشد. فریبرز بعد از اتمام خدمت سربازی در روستایمان کشاورزی می کرد ما بیشتر اوقات در روستا بودیم و در کارها به خانواده‌های هر دومون کمک می‌کردیم.

او احترام زیادی به خانواده‌ام می گذاشت و بعد از مدتی که گذشت به عنوان کارمند نیروی انتظامی (راننده) استخدام شد، خدمتگزاری به مردم و میهنمان را خیلی دوست داشت. و با لطف خدا در این راه بسیار موفق بود کوچکترین و بزرگترین مشکلات را با صبر، پشتکار و توکل به خدا حل میکرد. برای هیچ مسئولیتی شانه خالی نمی‌کرد و نمی‌گفت نمیتوانم همیشه «توکل به خدا حل می‌شود» ورد زبانش بود.

در ماموریتی که برای دستگیری سارقی فراری به تهران رفت به بچه‌هامون قول داده بود که برگردد اما غافل از اینکه آخرین ماموریتش بود.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده