يکشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۵۱
«وقتی فصل کشاورزی تمام می‌شد و به اصطلاح خرمن گندم را جمع می کرد، مقداری از محصول را کنار می گذاشت و می‌گفت این زکات امسال است، بعد برای ادای زکات به قم سفر می‌کرد و از اینکه به چه کسی و به کجا تحویل می‌داد ما بی اطلاع بودیم. با شهر قم در ارتباط بود و بویژه در سال 1357 این ارتباط بیشتر شده بود ... » آنچه خواندید گوشه‌ای از خاطرات فرزند شهید قنبری است که نوید شاهد شما را به خواندن متن کامل این خاطره دعوت می‌کند.
رمز ارتباط شهید عبدالحسین قنبری با شهر قم


به گزارش نوید شاهد کردستان؛ شهید عبدالحسین قنبری سال 1319 در شهر سریش آباد که در چند کیلومتری شهر قروه کردستان واقع گردیده متولد شد پدرش ولی و مادرش جیران نام داشت.

کودکی

عبدالحسین در خانواده‌ای متدین ایام کودکی‌اش سپری شد و با رسیدن به سن یادگیری علم و دانش در حد سواد ابتدائی درس خواند. بعد از فوت پدر امکان ادامه تحصیل برای او فراهم نشد و با وجود سن و سال کمی که داشت مجبور بود برای امرار معاش کار کند.

جوانی

با عزت نفس زندگی تداوم پیدا کرد و در جوانی به امر مقدس ازدواج اهتمام ورزید و ثمره زندگی او سه فرزند پسر و سه دختر بود و از طریق کشاورزی زندگی آنان را تأمین می‌کرد و همواره می‌کوشید تا فرزندانش را مطابق دستور دین مبین اسلام تربیت کند. به کسب روزی حلال بسیار مقید بود.

اوج انقلاب

سال‌هایی که قیام مردم ایران اسلامی به رهبری معمار کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره) به اوج خود رسیده بود جزء افراد انقلابی منطقه محسوب می‌شد و با شهر قم که پایگاه و کانون فعالیت‌های انقلابی بود ارتباط داشت پیروزی انقلاب اسلامی او را به وجد آورده بود، به طوریکه به شکرانه‌ی این پیروزی شکوهمند در بین مردم نقل و شیرینی پخش می‌کرد.

شهادت

عبدالحسن یک روز بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در بیست و سوم بهمن ماه سال 1357 به دست عوامل وابسته به رژیم ستم شاهی به شهادت رسید و پیکرش را در سریش آباد بخاک سپردند.

ویژگی‌های شهید از زبان فرزندش حاج یوسف قنبری

« پدرم در مکتب سيدالشهداء امام حسين (ع) تربيت شده بود کــوچکترين فراغتی که بـرايش پيـش می‌آمد با قــرآن اُنـس می‌گرفت و حضور فعال او در مراسمات ملی مذهبی ستودنی بود. دوازده سال داشتم که پدرم به شهادت رسیده، خیلی درس‌ها را در همان مدت کوتاه از پدرم یاد گرفتم، وقتی به نماز می‌ایستاد با حال خاصی نماز می‌خواند وقتی تکبیر می‌گفت صدایش بسیار دلنشین بود و امروز هم بعد از گذشت سالها آن صدای دلنشین در گوشم طنین انداز است.

وقتی که فصل کشاورزی تمام می‌شد و به اصطلاح خرمن گندم را جمع می کرد مقداری از محصول را کنار می گذاشت و می‌گفت این زکات امسال است و وقتی کار کشاورزی تمام می‌شد برای ادای زکات به قم سفر می‌کرد و از اینکه به چه کسی و به کجا تحویل می‌داد ما بی اطلاع بودیم. با شهر قم در ارتباط بود و بویژه در سال 1357 این ارتباط بیشتر شده بود و یکی از دوستانش بنام آقای کرمی از فعالیت‌های پدرم خبر داشت و از راز و رمز یکدیگر باخبر بودند.

پدرم یک چمدان کوچک داشت که همواره آن را قفل می‌کردند و من همیشه فکر می‌کردم پدرم در آن چمدان کوچک پولهایش را نگهداری می‌کند تا یک شب در حالی که پدرم خانه نبود پسر آقای کرمی که دوست پدرم بود از پشت بام منزل خود را به داخل حیاط ما انداخت و از مادرم جویای محل چمدان پدر شد و در ادامه گفت مأمورین شاه به خانه‌ی ما ریختند و از پدرم چیزهایی می‌پرسند و به احتمال زیاد الان به خانه‌ی شما می‌آیند مادر هم چمدان را تحویل داد طولی نکشید مأمورین ساواک که لباس شخصی به تن داشتند به خانه ما آمدند و احوال پدرم را از مادرم جویا شدند و مادرم در جواب گفت برای کار کردن به تهران رفته است و سوال کردند در تهران فامیل دارید؟ مادرم هنوز جواب نداده بود پرسیدند شوهرت با آقای کرمی چه نسبتی دارد؟ و در نهایت همه جای خانه را زیر و رو کردند و یک جلد رساله مرحوم آیت الله گلپایگانی که در خانه بود با خود بردند.»
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده