بسیجی شهید " ابراهیم محمودی" به عنوان بسیجی خدمات صادقانه ای در سپاه پاسداران انجام داد. او سرانجام طی یک درگیری در منطقه سراشهر سقز به آرزوی دیرینه خود که همانا شهادت بود دست یافت. خاطره خواندنی از زبان برادرشهید تحت عنوان "سرباز صادق خمینی" را در نوید شاهد کردستان بخوانید.

به گزارش نوید شاهد کردستان شهید ابراهیم محمودی 8 تیرماه 1343 هجری شمسی در دامان خانواده ای متدین در روستای میرده از توابع شهرستان سقز پا به عرصه گیتی نهاد و با تولد خویش غنچه های شادی را بر روی شاخه های رنجیده رخسار خانواده اش شکوفا ساخت پدرش حمزه و مادرش آمنه نام داشت.

از خدمت در سپاه تا اوج شهادت

ایشان به دلیل نبود امکانات و فقر و محرومیت از بهره تحصیلات محروم ماند و دوشادوش والدینش در تامین معیشت زندگی به کارهای کشاورزی مشغول شد. لکن با شروع جنگ هشت ساله دفاع مقدس همگام با سایر رزمندگان اسلام به مبارزه و مجاهدت با دشمنان اسلام و قرآن پرداخت. در سپاه انقلاب اسلامی به عنوان بسیجی با عزمی راسخ برای دفاع از حیثیت انقلاب از هیچ کوششی فروگذار نکرد. این شهید بزرگوار پس از سالها ایثار و مجاهدت در تاریخ 7 آذرماه 1364 طی درگیری با گروههک ضدانقلاب در منطقه سراشهر سقز براثر اصابت تیر به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

سرباز صادق خمینی

برادر شهید نقل می کند که شهید ابراهیم نسبت به جمهوری اسلامی عقاید محکمی داشت و هرجا که بود از آن دفاع می کرد او در سخت ترین شرایط حتی جلوی گروهکهای ضدانقلاب می ایستاد و حرفش را می زد همین روحیه باعث شد که مزدوران اجنبی نسبت به او کینه پیدا کنند. یک بار گروهکها با فشار از او خواسته بودند بچه های کوچه را مجبور کند تا شعر و سرودهای به اصلاح خلقی آنها را بخوانند طبیعی بود که شهید محمودی زیر بار نرود و همین امتناع سبب شد که گروهکها ایشان را آزار دهند و چندین بار قصد کشتن وی را کردند. ولی به حمدخدا نا کام ماندند روزی یکی از دوستانش به خانه ما آمد و گفت ابراهیم تو با این کارهایت عاقبت سرخود را به باد می دهی! اما ابراهیم وقتی حرف دوستش را شنید در جوابش گفت من پیرو اسلام هستم و پشتیبان قرآن و خودتان هم می دانید که دست از حق و حقیقت نمی کشم. جمهوری اسلامی ما هم حق است و اگر برای دفاع از این نظام لازم باشد که جانم را بدهم این کار را خواهم کرد و باکی ندارم. انسان یک بار به دنیا می آید و یک بار هم می میرد پس چه بهتر که در راه حق و حقیقت شهید شوم دوستش وقتی شنید که ابراهیم به جدی حرف می زند و از دشمنان باکی ندارد با تعجب به او نگاه کر وگفت امیدورام به هدفت برسی !

(از خاطرات عباس محمودی برادر شهید)


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده