دوشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۵۴
دانش آموز شهید" محی الدین عباسی" در زمینه تحصیل علم و دانش بسیار با استعداد بود و ذهن روشنی داشت . او 11 آبان ماه 69 هنگام چرانیدن دام و احشام در اطراف پایگاه متروکه روستا، بر اثر انفجار مین و اصابت ترکش، به همراه دو تن از دوستانش به مقام رفیع شهادت نایل شد. زندگی و خاطرات این دانش آموز شهید را از زبان مادرش در نوید شاهد کردستان دنبال کنید.
پسرم

به گزارش نوید شاهد کردستان شهید معظم محی الدین عباسی یکم مردادماه سال 1359 در روستای سرهویه، سروآباد مریوان، در خانه ساده و محقر رحمان و طوبی چشم به جهان گشود. پدر و مادرش با انتخاب نام زیبای «محی الدین» کمر همت به تعلیم و تربیت کودک خود بستند.

دانش آموزی مستعد وموفق

با رسیدن به سن مدرسه، برای تحصیل علم و دانش در دبستان روستا ثبت نام شد. کلاسهای اول، دوم و سوم ابتدایی را با موفقیت طی نمود و در کلاس چهارم درس می خواند. محی الدین دانش آموزی مستعد و درس خوان بود و دیگران آینده روشنی برایش متصور بودند.

نحوه شهادت

  حضور نامشروع احزاب وگروهکهای ضد انقلاب در شهر و خصوصاً روستاهای کردستان و برافروخته شدن آتش جنگ و درگیری توسط آنها، سرنوشت محی الدین را به کلی تغییر داد.او  روز 11 آبان اماه 1369 هنگام چرانیدن دام و احشام در اطراف پایگاه متروکه روستا، بر اثر انفجار مین و اصابت ترکش، به همراه دو تن از دوستانش به مقام رفیع شهادت نایل گردید و پیکر مطهرش در روستای سرهویه به خاک سپرده شد.

داستان شهادت

آن روز پسرم محی الدین با دو نفر از دوستانش که هم روستایی خودمان بودند، بیرون رفتند تا به باغ سری بزنند. در آن فاصله و در مسیر، به اطراف پایگاه متروکه ای که زمانی رزمندگان خودمان آنجا مستقر بودند سری می‌زنند. آنجا با مین برخورد می کنند. صدای انفجار آنقدر قوی بود که همه ما شنیدیم. چند مرد از روستا به طرف محل انفجار دویدند و زود برگشتند. پرسیدم چه خبر است؟ گفتند مین منفجر شده و سه نفراز بچه های روستا را مجروح کرده. پسرت محی الدین هم سطحی مجروح شده است. مردم ماشین آماده کردند. دوتا از بچه ها را سوار کرده و به طرف شهر می بردند. با گریه و زاری گفتم: شما را بخدا بگذارید همراه پسرم بیایم. اما گفتند. برای شما جا نیست!

خلاصه آرام آرام مرا به طرف مسجد هدایت کردند. دیدم مردم جمع شده و گریه و زاری می کنند. پسر دلبندم محی الدین به شهادت رسیده بود و با بدنی قطعه قطعه و خون آلود به سوی معبود شتافته بود.

(از خاطرات طوبی مجنونی- مادر شهید)


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده