دوشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۰۹:۵۰
پیشمرگ مسلمان کرد شهید"عبدالرحیم صیدی" به عنوان جوانمرد به استخدام ژاندارمری درآمد و بعدها توسط نیروهای ضدانقلاب اسیر شد و به شهادت رسید. زندگی این انقلابی شهید را در نوید شاهد کردستان دنبال کنید.

به گزارش نوید شاهد کردستان عبدالرحیم صیدی فرزند رستم و جیران 6 اسفندماه سال 1316 در روستای کانی عینعلی از توابع شهر دهگلان دیده به جهان گشود. پدر و مادرش کشاورز و دامدار بودند.

محرومیت از نعمت سواد

فقر وتنگدستی خانواده و بی‌توجهی رژیم گذشته نسبت به روستاهای آن دوره، باعث شد از تحصیل علم و دانش محروم بماند. اما بعدها موفق شد در حد خواندن و نوشتن سواد بیاموزد. انجام کارهای طاقت فرسا در روستا، او را در مقابل مشکلات زندگی محکم و استوار بار آورده بود.

فعالیت های انقلابی وپیوستن به سپاه

در سن جوانی ازدواج کرد که ثمره آن چهار فرزند پسر است. در همان دوره به عنوان جوانمرد، به استخدام نیروی ژاندارمری درآمد و برای پاسداری از مرزهای کشور مسلح گردید. با شروع تظاهرات و راهپیمایی مردم مسلمان و انقلابی بر علیه رژیم ظالم گذشته، در تظاهرات شرکت نمود و پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، با شناختی که از شخصیت والا و جهانی حضرت امام خمینی (ره) پیدا کرده بود، هوادار ایشان شد. با ظهور ضد انقلاب در کردستان، به مخالفت با آنان برخاست و از آنجا که نیروی جوانمرد ژاندارمری منحل شده بود، به عنوان پیشمرگ مسلمان کُرد، به سپاه پاسداران پیوست تا در مقابل با ضد انقلاب، دین خود را ادا نماید.

چگونگی شهادت

پس از شرکت فعال در چندین عملیات پاکسازی، سرانجام اواخر مهرماه سال 1365 در درگیری با ضد انقلاب به اسارت درآمد و پس از تحمل شکنجه های وحشیانه، در تاریخ 2 آبان ماه 1365ناجوانمردانه تیرباران شد و به شهادت رسید. پیکر مطهر شهید عبدالرحیم صیدی در گلزار شهدای سنندج به خاک سپرده شد.

داستان اسارت وشهادت عبدالرحیم

اولین ماه فصل پائیز بود. قرار بود همسرم با چند نفر از مردان روستا به روستای همجوار خودمان بروند و در مجلس ختم یکی از ساکنین آنجا شرکت نمایند. همسرم از ما خداحافظی کرد. بچه ها را بوسید و رفت. دو، سه ساعت نگذشته بود که همراهانش برگشتند و گفتند ضد انقلاب ها عبدالرحیم را اسیر کرده و با خودشان برده اند. آنها گفتند: وقتی ما جمع شدیم برویم، چند نفری با ما بودند که نمی شناختیم. حتی عبدالرحیم پرسید اینها چه کسانی هستند که با ما می آیند؟ اما دیگر پیگیری نکردیم. وقتی از روستا دور شدیم، این چند نفر اسلحه هایی که پنهان کرده بودند، درآورده و ما را محاصره کردند. گفتند ما عبدالرحیم را می خواهیم. تازه فهمیدیم چه خبر است. عبدالرحیم گفت: من می توانم مقاومت کنم و با شما نیایم و همین جا کشته شوم اما با شما می آیم به شرطی که بقیه را مرخص کنید به روستا برگردند. همینطور هم شد.پس از چند روز خبر شهادت همسرم را به ما دادند.

(از خاطرات شریفه سقزی- همسر شهید)


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده