استوار دوم شهید "وریاکلهری سراب" بیست مهرماه 86 در کیوسک نگهبانی مورد اصابت گلوله ضد انقلاب قرار گرفت. پیش از این حادثه و درست زمانی که پدر نگران فرزندش بود که مبادا مورد حمله ضد انقلاب قرار گیرد وریا به پدر گفته بود که اجل هروقت که قرار باشد می رسد و تنها باید خود را به خدا سپرد. زندگی این شهید گرانقدر را در نوید شاهد کردستان دنبال کنید.

به گزارش نوید شاهد کردستان وریا کلهری سراب فرزند زلیخا و حسن در تاریخ 3 فروردین ماه سال 1357 در میان خانواده­ای متوسط و در شهر سنندج دیده به جهان گشود. مادرش، خانه ­دار و پدرش فرهنگی بود.

خصایص اخلاقی

پس از طی دوران کودکی در دبستان، ثبت­ نام شد تا سواد بیاموزد. دوره ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را به ترتیب در مدارس طالقانی، حمزه سیدالشهدا و هنرستان شهید شهریار نمکی سنندج گذراند و موفق به اخذ مدرک دیپلم در رشته برق گردید. وریا جوانی رشید و برومند و دارای خصایل نیک بود که هیچ­گاه انجام فرایض و واجبات دینی را ترک نکرد و برای انجام مراسم دینی و مذهبی در مسجد، تکیه و خانقاه، حضور فعال داشت.

از خدمت صادقانه تا شهادت
وی به عنوان درجه­ دار به استخدام نیروی انتظامی درآمد و در پُست مهندسی این نیرو در تهران به خدمت مشغول گردید. وریا در این مقطع پس از انجام ازدواجی ناموفق، برای بار دوم تشکیل زندگی مشترک داد و به سنندج منتقل شد. پس از چند سال خدمت صادقانه، سرانجام در تاریخ 20 مهرماه 1386 در کیوسک نگهبانی محله کانی کوزه ا­له سنندج، هدف اصابت گلوله ضدانقلابیون قرار گرفت و به فیض شهادت نایل گردید. پیکر مطهر استوار دوم شهید وریا کلهری سراب، یک روز پس از عید فطر، در میان اندوه مردم مسلمان و قدرشناس سنندج تشییع و در گلزای شهدای این شهر، در دل خاک مأوا گرفت.

اگر اجل بیاید...

 وریا به مقدرات اعتقاد داشت، مدتی قبل از شهادت وریا ضدانقلاب به پاسگاه روستای فرجه سنندج حمله کرده بود و خبر آن در شهر پیچید. ما نگران وریا شدیم، حتی می­خواستم هنگامی که نگهبان است، به کمکش بروم و از او محافظت کنم. وریا به من اطمینان می­داد که: اگر قرار باشد اجل برسد، درون رختخواب هم که باشم، خواهد رسید و... .صبح روز 20 مهرماه 86 وریا و سرباز همراهش مورد حمله ضدانقلابیون قرار گرفتند و او به سختی مجروح شد. در بیمارستان، پس از عمل جراحی و تزریق خون در بخش آی.سی.یو. بستری شد. آن وقت تلفنی به ما اطلاع دادند، مادرش وقتی وضعیت وریا را دید که با دستگاه به او تنفس می­دهند، بیهوش شد. حدود ساعت هفت غروب بود که جان پاکش را به جان­ آفرین تسلیم نمود.

ای خوشا با فرق خونین در لقای یار رفتن      سر جدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن

(از خاطرات حسن کلهری سراب- پدر شهید)
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده