با نگاهی به زندگی نامه و خاطرات" شهید سیدمنصور بیاتیان" که برگرفته از کتاب شجره طیبه است می خوانیم: سید در تشکیل سپاه بیجار سهم بسزایی داشت . با نشان دادن لیاقت وشایستگی خود در مبارزه با ضد انقلاب به سمت فرمانده سپاه سقز منصوب شد. ضد انقلاب ها چون تاب مقابله با سید را نداشتند او را به شهادت رساندند. ادامه این مطلب را در نوید شاهد کردستان بخوانید.

به گزارش نوید شاهد کردستان پانزدهم مهرماه سال 1327 در خانه سيد محمدعلي و سيده گلچين غياثيان از خانواده‌هاي مؤمن و متدين سادات روستاي دارغياث از توابع دهستان خسروآباد بيجار فرزندي متولد شد كه اطرافيان با شور و شعف زائدالوصفي نوزاد نورسيده را منصور نام نهادند. سيد منصور با پشت سرنهادن دوران طفوليت در هفت سالگي به دبستان قديمي روستا رفت و تحصيلات ابتدائي را در زادگاهش فراگرفت عليرغم بهره هوشي بالا زمينه ادامه تحصيل برايش فراهم نشد. اما اگرچه او از ميزهاي مدرسه و صندلي‌هاي كلاس بيش از چند سالي استفاده نكرد ليكن هوش سرشار و استعداد خدادادي، وي را از ساير همسن و سالانش متمايز كرده بود. جذبه شخصي سيد منصور در همان دوران جواني و نوجواني بر كسي پوشيده نبود و در ميان جوانان سرآمد بود. در جواني پدر بزرگوارش را از دست داد و چون او فرزند ارشد خانواده بود بار مسئوليت سرپرستي خانواده را به دوش گرفت.


حماسه های سید بیجار

چگونگی پیوستن به سپاه پاسداران

شهیدسيد منصور بياتيان در سال 1347 به خدمت سربازي فراخوانده شد و پس از دو سال خدمت در قرارگاه مركز 302 آموزشي خرم‌آباد در سال 1349 ترخيص گرديد و براي ادامه زندگي به زادگاهش بازگشت با اوج‌گيري نهضت اسلامي و شكل‌گيري انقلاب جزو افرادي بود كه در منطقه به تبليغ راه امام، و آرمانهاي والاي او مي‌پرداخت. او شيفته امام (ره) و انقلاب بود و به همين دليل در دوم تيرماه 1358 چند ماه بعد از پيروزي نهضت اسلامي به عضويت سپاه درآمد و به سهم خود در تأسيس و راه‌اندازي سپاه بيجار و جذب جوانان مؤمن و متعهد منطقه نقش بسزايي ايفا نمود،

سمت ها ومسئولیت های شهید

لياقت و شايستگي و ايمان راسخ و شجاعت بي‌نظير وي موجب شد كه از بدو ورود به سپاه بعنوان مسئول اطلاعات سپاه كارش را شروع نمايد و پس از هشت ماه خدمت در سپاه، فرمانده عمليات سپاه بيجار شد. پس از مدتي كوتاه به واسطه توانائي هاي منحصر به فردش شهرت منطقه اي پيدا كرد و اگر بگوئيم مردم در آن سالها سپاه بيجار را با نام سيد منصور بياتيان مي‌شناختند سخني به گزاف نگفته‌ايم، با عقب نشيني همراه با شكست ضدانقلاب و استقرار پايگاه عملياتي در روستاي نجف آباد به فرماندهي پايگاه انتخاب شد و با تمام وجود به پاكسازي منطقه همت گماشت و پس از بازگشت امنيت نسبي به منطقه بيجار مدتي فرماندهي عمليات سپاه سردشت را عهده دار شد و پس از چندين ماه خدمت در منطقه سردشت در آبان ماه سال1361 به جهت حساسيت خاص منطقه سقز فرماندهي عمليات سپاه سقز را به او واگذار کردند. شيرمردي كه پيشاپيش لشكر اسلام حركت مي‌كرد و ذكر نامش لرزه بر اندام دشمنان اسلام وانقلاب مي انداخت.

نحوه شهادت

در بيان شجاعت و بي باكي او همين بس كه در سطح كشور به عنوان شيرمرد كردستان لقب گرفته بود. سرانجام پس از 6 سال تلاش خستگي‌ناپذير و خدمت صادقانه و تحمل انواع سختيها در 5 شهريور 1363 قلب تپنده سردار سپاه اسلام بر اثر اصابت تير دشمنان كور دل از تپش افتاد و سربلند و سرافراز به ديار باقي شتافت.

«نوبت به ما رسيده»

بيست و سوم ارديبهشت ماه سال1363 مصادف با اربعين شهادت سردار شهيد اسلام محمدرضا ترابيان فرمانده گردان سپاه سقز بود سيد منصور فرمانده دلاور عمليات سقز به همراه عده‌اي از همرزمان شهيد براي شركت در مراسم شهيد به بيجار عزيمت كرده بود به هنگام بازگشت از گلزار شهدا و زيارت مزار شهيد ترابيان سيد منصور به دور از نام ونشان، بسيار ساده و بي‌آلايش در حاليكه بر پشت وانت تويوتا سوار شده بود و كسي او را نمي‌شناخت كه اواز فرماندهان پرآوازه كردستان است سيد به گلزار شهدا خيره شده بود و از اينكه هر روز يكي از همرزمانش بار سفر را مي بندد و به خيل شهدا مي پيوندد بسيار گرفته و دلتنگ به نظر مي‌رسيد، به ناگاه از اعماق جان آهي كشيد و لب به سخن گشود و گفت دوستان وقت رفتن است نوبت به ما رسيده است با شنيدن اين حرف ولوله‌اي جمع را فراگرفت هر كسي چيزي گفت و صحبت سيد ناتمام ماند يكي با صداي بلند گفت شما مايه دلگرمي همه ما هستيد، و ديگري مي‌گفت ، سيد شما بايد ما را راهي كنيد آن يكي مي گفت سيد فعلاً كارهاي زيادي بر زمين مانده است و آخري با صداي غرا صدا زد سلامتي سيد صلوات، اما او هيچ نگفت و غرق در افكار خود به دور دستها مي‌نگريست.[1]

«عاشق خدا»

مادرم به تو گفته بودم كه عاشق خدا هستم و اينك آمده ام تا در صحراي كربلاي ايران در كنار كاروان حسين زمان خميني بت شكن كارواني از خون بسازم آمده ام تا كادوي ناقابل خود را تقديم به مولايم كنم و اما اگر نذپرفت چند جمله اي مي گويم كه راجع به خود من است اگر كشته شوم مرا غسل ندهيد چون ننگ است براي كسي كه معلمش حسين (ع) را غسل نداده اند خودش را غسل بدهند پس كفن نپوشانيد چون حسين (ع) را كفن نپوشاندند. بر مزارم گل نريزيد زيرا چه انصاف است كسي را كه رهبرش حسين (ع) را در ميان نيزه و خنجر بيرون آوردند و به خاك سپردند بر مزارم گريه نكنيد و اگر خواستيد گريه كنيد براي امام حسين (ع) گريه كنيد و اينك به مردم بگوئيد كه اي ياران شما را به خدا سوگند راه امام خميني را تنها نگذاريد.[2]

«آن روز منظور سيد را نفهميديم»

يك روز قبل از عمليات سردشت، همراه سيدمجتبي برادر سيدمنصور به مخابرات رفتيم در آنجا با مرد جواني برخورد كرديم كه بسيار رشيد و خوش هيكل بود و ما هر دو آرزو كرديم كه از نيروهاي خودي باشد وقتي موضوع را با شهيد در ميان گذاشتيم شهيد لبخندي زد و گفت دشمن داخلي از خارجي بدتر است و در ادامه فرمودند دشمن شناخته شده باشد زهرش كمتر از دشمن ناشناخته است آن روز خوب منظور سيد را نفهميديم روز عمليات فرا رسيد و گردان جندالله به سه قسمت تقسيم شد و هر دسته با هدايتهاي بي‌نظير فرمانده در مكان معين شده مستقر شده بودند با شروع عمليات دشمن به كلي غافلگير شده بود و احتمال نمي‌داد كه در آن روز مورد حمله قرار گيرد سنگرها يكي پس از ديگري منهدم مي‌شد تا اينكه نوبت به سنگر فرماندهي رسيد وقتي كه سنگر محل استقرار فرماندهي ضدانقلابيون در محاصره قرار گرفته بود يكي از رزمندگان به سنگر نزديك شد و با صداي بلند اعلام كرد تسليم شويد اسلام شما را مي پذيرد ولي آنها از خود مقاومت نشان دادند در نتيجه با پرتاب نارنجك سنگر فرماندهي نيز تصرف گرديد و در اين عمليات هشت نفر از افراد ضدانقلاب كشته شدند و چهارنفر به اسارت رزمندگان اسلام درآمدند و نكته قابل توجه اينكه آن مرد جوان كه روز قبل در مخابرات ديده بوديم در سنگر فرماندهي كشته شده بود و او فرمانده ضدانقلابها بود و «ريبوار» نام داشت.[3]

«گروهكها را به دو دسته تقسيم مي‌كرد»

سيد منصور همواره گروهكها را به دو دسته تقسيم مي‌كرد و مي‌گفت عده‌اي از عوامل ضدانقلاب هستند كه خائن و جنايتكارند و در ميان مردم و انقلاب جايگاهي ندارند و سرسپرده دشمنان قسم خورده اسلام و انقلاب هستند و دسته دوم كساني هستند كه تحت تاثير تبليغات دشمن قرار گرفته‌اند در حقيقت از احساسات پاك آنان سوءاستفاده شده است بنابراين معتقد بودند كه بايد با دسته اول بشدت برخورد كرد و براي هدايت و بازگرداندن دسته دوم و نجات آنان از راهي كه بدون آگاهي درآن قدم گذاشته‌اند تلاش كرد و در اين راه نيز بسيار موفق بودند و در زمان مسئوليتش تعداد كثيري از عوامل فريب خورده، خود را تسليم رزمندگان سپاه اسلام نمودند.[4]



1- به نقل از غلامرضا ترابيان از دوستان شهيد.

2- فرازهايي از وصيت‌نامه شهيد سيد منصور بياتيان.

1- به نقل از صمد قاسمي همرزم شهيد.

1- به نقل از سيد مجتبي بياتيان برادر شهيد.



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده