دوشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۵۰
سال 62تصميم به ازدواج گرفت، مراسم نامزدي هم برگزار شد اما برای بار دوم هم با توجه به ضرورت­ هايي كه براي انجام مأموريت­ هاي اداري وجود داشت اين مراسم را به تعويق انداخت و در نهايت شاهد شهادت را در آغوش كشيد!
به گزارش نوید شاهد کردستان، جهادگر شهيد ،جهانبخش حيدري در سال 1337 در روستاي درويش خاكي از توابع شهرستان بیجار ديده به جهان گشود، اما صد افسوس او زماني ديدگانش به فروغ آفتاب اين جهان روشن شد كه پيشتر از آن پدرش روي در نقاب خاك كشيده و زندگي را وداع گفته بود. او در كنار مادري مصمم و باايمان بتدريج بزرگ شد و راهي مهد علم ودانش گرديد و دوران ابتدايي را در زادگاهش با موفقيت به پايان رساند.

 نبود وجود مدرسه­ ي راهنمايي در روستا و عزم جهانبخش برای آموختن، مادرش را بر آن داشت تا علي­­­رغم فقرمالي ونداشتن بضاعت ،زمينه ­ي ادامه­ ي تحصيل دلبندش را در شهر بيجار فراهم كند، اين مادر فداكار توانست با زحمت فراوان اين مهم را به انجام برساند و فرزندش را براي آموختن راهي شهر كند.

جهانبخش با جد و جهد بسیار به ادامه ی تحصيل پرداخت و با اينكه عفريت فقر هميشه همراهش بود، اما صبر و بردباري اين فرزند روستا او را تا دوره­ ي متوسطه پيش برد وپس از آن، شدت فقرمالي باعث شد جهانبخش درس و تحصيل را رها كند و براي امرار معاش راهي تهران شود، او از سال 54 تا 56 در تهران به كارگري پرداخت و در سال 56 عازم خدمت سربازي شد و هنوز چند ماهي از دوران خدمتش سپري نشده بود كه فرمان امام و مقتدايش را لبيك گفت و پادگان را ترك كرد و به روستاي محل سكونتش برگشت و در اجراي اوامر رهبر فرزانه ­ي انقلاب در مبارزه با رژيم سفاك پهلوي لحظه­ اي دريغ را برخود جايز نشمرد و در صحنه­ هاي مبارزه با حكومت حضوري فعال و پر رنگ داشت.

با پيروزي انقلاب اسلامي، به خدمت اين نظام الهي درآمد و فعاليت خود را ابتدا در دفتر عمران حضرت امام(ره) و سپس درجهادسازندگي آغاز كرد و همزمان به عنوان پاسدار ذخيره به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بيجار درآمد و فعاليت گسترده­اي را به منظور زدودن آثار فقر و فلاكت از چهره­ ي نقاط محروم اين شهرستان آغاز كرد ودر عین حال از همكاري با سپاه نيز غافل نبود و به جرم طرفداري از انقلاب اسلامي توسط عناصر ضد انقلاب دستگير و مدتي از عمرش را در سياه­ چال ­هايي كه طرفداران خلق براي خلقشان ساخته بودند سپري كرد و پس از آزادي ،مجدداً به فعاليت پرداخت و به صورت شبانه­ روزي در حال تلاش و كوشش در راستاي عمران و آباداني منطقه بود. او در سال 1362 تصميم به ازدواج گرفت، مراسم نامزدي انجام گرديد، اما در دو مرحله كه قصد عروسي داشت، به دليل ضرورت­ هايي كه براي انجام مأموريت­ هاي اداري وجود داشت اين مراسم را به تعويق انداخت و در نهايت او شاهد شهادت را در آغوش كشيد و در روز چهاردهم مرداد ماه سال 1362 در روستاي خوش مقام در كمين كيد و نفاق عناصر ضدانقلاب افتاد و مرغ روحش در آسمان بي انتهاي عشق حق به پرواز درآمد.

درخدمت انقلاب1

در يكي از انتخابات­ هاي سال 58 كه گروهك­ها آن را تحريم كرده بودند، جهانبخش زحمات فراواني كشيد و براي به صحنه آوردن مردم خيلي تلاش كرد. او صبح زود همراه دوستش شهيد اسعد سبحاني صندوق رأي را به تعدادي از روستاها بردند، اما مردم كه بشدت مرعوب گروهك­ها شده بودند، جرأت شركت در انتخابات را نداشتند، لذا عده­ ي كمي از آنها رأي دادند، اما برادرم تمام توانش را به كار بست و توانست تعدادي رأي جمع كند. روستاها را با پاي پياده طي مي­كردند، در سرماي بسيار زياد با پاي پياده صندوق رأي را با خودشان می گرداندند، اما در همين راه به وسيله­ي يكي از طرفداران گروهك­ها لو رفتند و از جانب عناصر ضد ا نقلاب مورد آزار و اذيت فراوان قرار گرفتند، ولی مقاومت كردند و خم به ابرو نياوردند و توانستند خود را از اسارت دشمن رهايي بخشند و پس از آن نيز هم­چنان به فعاليت خود ادامه دهند.

دستگيري2

شهيد حيدري به اتفاق دوستش شهيد اسعد سبحاني جهت انجام كاري به بيجار رفته بودند، در همان روزي كه ايشان از شهر مراجعت كردند، اولين درگيري در بين نيروهاي سپاه و عناصر ضد انقلاب در قهوه خانه ­ي كنار جاده ­ي روستا، اتفاق افتاد و دو نفر از نيروهاي ضد انقلاب دستگير شدند. صبح روز بعد جهانبخش دوباره قصد رفتن به بيجار را داشت و خيلي زود آماده شد، هنوز بعضي از مردم درخواب بودند كه متوجه شديم دور تا دور روستا به وسيله ­ي نيروهاي ضد انقلاب محاصره شده است، عناصر گروهكي بلافاصله با روشن شدن هوا به منزل ما ومنزل شهيد سبحاني هجوم آوردند، جهانبخش، برادر بزرگم و اسعد را دستگير كردند و هر سه نفر را با خودشان بردند، تعدادي از معتمدين روستا، نزد افراد ضد انقلاب رفتند واز علت دستگيري اين سه نفر سؤال كردند، آنها گفتند: اين چند نفر ديروز نيروهاي ما را لو داده ­اند و دو نفر از آنها توسط سپاه دستگير شده­ اند، مااين­ها را با خود مي­بريم، هر وقت دولت آن دو نفر ما را آزاد كرد، ما هم اين افراد را آزاد مي­كنيم، مردم روستا هر قدر تلاش كردند نتوانستند ضد انقلابيون را براي آزادي اين سه نفر متقاعد كنند و دشمنان مردم آنها را با خود بردند، حمله­ ي ضد انقلاب شوك بزرگي را به روستا وارد كرد و باعث بدبيني بيش از حد مردم نسبت به آنها شد. اين كار ضد انقلاب در واقع تيشه ­اي بود كه به ريشه­ ي خود زدند.

رنج­هاي مادر3

پس ازانتقال اسرا توسط ضدانقلاب، مادرم بلافاصله دست به كار شد و به دنبال برادرانم راه افتاد، روستاهاي مختلفي را رفت و دراين راه مشقت های غير قابل وصفي را تحمل كرد و توانست برادر بزرگم را پس از 50 روز اسارت آزاد كند. اما ضد انقلاب جهانبخش و اسعد را آزاد نكردند و آنها را ابتدا به زندان روستاي كس­نزان و سپس به زندان دوله­ تو انتقال دادند، مادرم براي آزادي آنهابارها به شهرهاي مهاباد، پيرانشهر و سردشت رفت، من با اينكه سن كمي داشتم يك بار همراه مادرم به آنجا رفتم و هيچ وقت مرارت­هايي را كه در اين سفر كشيده ­ام فراموش نخواهم كرد. آنها به هيچ وجه حاضر به آزاد كردن جهانبخش نبودند، لذا مادرم مجبور شد پس از زحمت­هاي فراوان با دبيركل وقت حزب دمكرات ملاقات كند و ايشان در آن ملاقات به قاسملو گفته بود، شما قادر نيستيد فرزند مرا اعدام كنيد، چون هيچ مدرك محكمه پسندي از ايشان نداريد. من فرياد مظلوميتم را به گوش تمام دنيا مي­رسانم، تلاش­ها و پيگيري­هاي مستمر و بي وقفه­ي مادرم پس از يك سال به نتيجه رسيد و جهانبخش را با اخذ تعهد مبني بر عدم فعاليت در سپاه آزاد كردند. اما دوستش اسعد سبحاني را در زندان به شهادت رساندند.

من به كشورم تعهد دارم4

همه بر اين باور بودند كه جهانبخش به خاطر تعهدي كه ضد انقلاب از ا و گرفته است، از ادامه­ي راهش منصرف مي­شود و با ارگان­هاي انقلابي همكاري نخواهد كرد، اما هنوز چند روز از آزادي او نگذشته بود كه با تعدادي از همفكرانش كميته ­اي را به منظور خدمات رساني به نقاط محروم روستايي شهرستان بيجار تأسيس كردند و كار خود را آغاز نمودند.

جهانبخش به دليل علاقه­ي فراواني كه به انقلاب اسلامي داشت، در سپاه هم به عنوان پاسدار ذخيره عضو شد و چون دوران خدمت سربازي را سپري كرده بود لذا به عنوان مربی آموزش نظامي به صورت افتخاري، امر مهم آموزش جوانان را عهده­ دار شد و شبانه روز در اين زمينه تلاش مي­كرد، بعضاً از دوستان و اقوام، موضوع تعهدش را به او يادآوري مي­كردند و نهيب مي­دادند كه مواظب خودت باش، او در مقابل آنهامي­گفت: من به كشورم تعهد دارم و تعهدي را كه آنها از من گرفته ­اند، هيچ ارزش و اعتباري ندارد و من هم از آنهاهراسي ندارم.

ياور روستائيان5

جهانبخش وقتي كه وارد جهادسازندگي شد، بلافاصله به عنوان مسوول واحد ماشين ­آلات جهاد بيجار معرفی شد و حدود دو سال در اين واحد به خدمت پرداخت.

در زمستان سال 1361 بارش سنگين برف و برودت شديد هوا، مردم روستاهاي منطقه را در تنگناي بسيار ي قرار داده بود، آنها توان تأمين علوفه ­ي دام­هاي خود را نداشتند و بيم تلف شدن دام­هاي آنها روز به روز بيشتر مي­شد، در استان هم امكان تأمين علوفه وجود نداشت، لذا جهانبخش از طريق جهادسازندگي مأموريت پيدا كرد تا به استان هرمزگان برود و از آنجا علوفه­ ي مورد نياز احشام مردم روستاها را خريداري كند، ايشان به جهت عشق به مردم روستانشين، اين مأموريت را پذيرفت و اگر چه در انجام آن زحمات فراواني را متحمل شد، اما توانست، مردم را از فشار موجود برهاند واز وارد آمدن خسارات به آنها جلوگيري كند.

اين عمل جهانبخش بسيار مورد توجه مردم منطقه قرار گرفت و جهانبخش در قلوب آنها محبوبيت زايدالوصفي پيدا كرد و هميشه از ا ين اقدامش اظهار رضايت مي­كرد و آن را خدمتي در راه خدا مي­دانست كه به خلق او كرده بود.

اين زمان، زمان عروسي نيست 6

شهيد حيدري در سال 62 به ا صرار مادرم تن به ازدواج داد و پس از انجام مراسم عقد، قرار شد در يك فرصت مناسب عروسي كند، اما هر بار كه به او مي­گفتند: مراسم عروسي را برگزار كن، مي­گفت: هنوز وقتش فرا نرسيده است.

اوايل تابستان بود كه مادرم بسيار قاطعانه گفت: جهانبخش، ديگر هيچ عذري پذيرفته نيست، بايد چند روزي مرخصي بگيري و مراسم عروسي را برپا كني. برادرم گفت:« مادر جان مردم در اين شرايط سخت كاري چشم اميدشان به من است، من هيچ وقت به خودم اجازه نمي­دهم آنها را رها كنم و بيام دنبال مراسم عروسي، شما بايد قبول كنيد، اين زمان، زمان مناسبي براي عروسي نيست، ان­شاءالله وقتش كه رسيد، حتماً اقدام مي­كنم، بگذار مردم را در جمع ­آوري محصولاتشان كمك كنيم.» اما متأسفانه ايشان قبل از اتمام كار مردم روستا به شهادت رسيد.

عنايت به مردم7

جهانبخش زماني كه در تهران كار مي­كرد، هر بار كه برای مرخصي به روستا مي­آمد، تعدادي از جوانان بيكار روستا را با خود براي كار به تهران مي­برد و براي آنهاكار پيدا مي­كرد. ايشان چون خودش پرورده ­ي دامان فقر بود واز درد و رنج مردم محروم به خوبي آگاهي داشت، لذا هر بار كه به روستا مي­آمد در حد توان اقلام وامكاناتي را براي محرومين روستا همراه خودش مي­آورد و به آنها مي­داد و در حقيقت او، تامین هزينه­هاي زندگي جمعي از فقراي روستا را عهده­ دار شده بود و در راه رفع حوايج آنها با تمام وجود تلاش مي­كرد.

دغدغه ­ي تحصيل جوانان[1]

شهيد حيدري با اينكه تا دوره­ ي متوسطه بيشتر تحصيل نكرده بود، اما از درايت و آگاهي ويژه ­اي برخوردار بود و هميشه مي­گفت: ريشه­ ي تمامي بدبختي­ها و محروميت­ هاي ما در بي­سوادي مردم ماست و با رفع اين معضل، در ساير مشكلات ما گشايش حاصل خواهد شد. لذا در راه تحصيل برادرانش تلاش­ هاي فوق­العاده ­اي را به عمل آورد و در آگاهي بخشيدن به مردم روستا، به منظور اعزام فرزندانشان براي تحصيل در شهر زحمات زيادي ­كشيد و بالاخره تلاش­ها و دلسوزي­هاي او نتيجه داد و تعداد زيادي از جوانان توانستند در شهر ادامه ی تحصيل دهند.



1 نقل از برادر شهيد

2 نقل از برادر شهيد

3 نقل از برادر شهيد

4 -نقل از برادر شهيد

5 – نقل از برادر شهيد

6 نقل از برادر شهيد

7 - نقل از برادر شهيد

8 - نقل از برادر شهيد


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده