خیلی دلم گرفته ، احساس می کنم دیگر اینجا را نمی بینم. حتی روی سنگ بزرگ پشت روستا نام خودم را یادگاری نوشته ام.









به گزارش نوید شاهد کردستان،"حبیب الله ناصری"فرزند عبدالله و زلیخا در روستای گزگزاره سفلی دهگلان چشم به جهان گشود. پدر و مادرش از طریق کار پر زحمت کشاورزی و دامداری هزینه های زندگی سادۀ خود را تأمین می کردند.او با رسیدن به سن مدرسه به دلیل محرومیت از امکانات تحصیلی وهمچنین فقر و تنگدستی خانواده، توانست فقط درحد خواندن ونوشتن درس بخواند و از آن پس در کنار خانواده اش به کار بپردازد.

وی مدتی در یک کارگاه نقاشی اتومبیل کار کرد و صاحب تجربه و مهارت گردید. هنگام رسیدن به سن خدمت نظام، خود را معرفی وبه عنوان پاسدار وظیفه به خدمت پرداخت.ایشان سرانجام در حین درگیری با ضدانقلاب مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.

آخرین خداحافظی، خاطره ای از "زینب ناصری" دختر عموی این شهید گرانقدر است که در زیر نقل می شود:

خودش و خانواده اش در شهر بودند. در نقاشی اتومبیل استاد کار ماهری شده بود. در آخرین مرخصی که به روستای ما آمد به همۀ فامیل و آشنا سر زد. حبیب الله تمام اطراف روستا را گشته بود. خودش می گفت : "من از کوه و دشت و درخت و.. این روستا خداحافظی کرده ام. از تمام چشمه هایی که می شناختم آب نوشیده ام و خداحافظی کرده ام." از صبح همان روز هم برای کمک به ما، گلۀ احشام را به چرا برده بود. پرسیدم: "چرا خداحافظی؟ " گفت :" نمی دانم. فقط خیلی دلم گرفته و احساس می کنم دیگر اینجا را نمی بینم. حتی روی سنگ بزرگ پشت روستا نام خودم را یادگاری نوشته ام. امیدوارم  همه حلالم کنند." در واقع این آخرین سفر او به روستای ما بود و بعد از آن شهید شد.



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده