خاطره
چهارشنبه, ۱۹ تير ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۵۲
ما انسان هستیم. خدا را خوش نمی آید با اسیری که دستش از همه چیز کوتاه است چنین رفتاری کرد...
نوید شاهد کردستان:

شهید معظم کتابعلی فرجی


فرزند: ولی

ولادت: ۶ ̷ ۵ ̷ ۱۳۳۳

محل ولادت: روستای هوانله سنندج

شغل: پاسدار

تاریخ شهادت: ۱۹ ̷ ۴ ̷ ۱۳۸۶

محل شهادت: روستای دولاب سنندج

نحوۀ شهادت: درگیری با ضدانقلاب و اصابت گلوله

محل دفن: گلزار شهدای سنندج


شهید کتابعلی فرجی فرزند ولی و فاطمه در روستای هوانله سنندج دیده به جهان گشود. پدر و مادرش از طریق کشاورزی زندگی سادۀ خود را اداره می کردند. هفت ساله بود که پدرش دار فانی را وداع گفت و تحت سرپرستی مادرش قرار گرفت. با رسیدن به سن مدرسه، در دبستان روستا ثبت نام شد. وی بیشتر از حد خواندن نوشتن نتوانست درس بخواند و از همان کودکی به کار و تلاش در کنار خانواده اش پرداخت.

سال ۱۳۵۷ ازدواج نمود وصاحب پنج فرزند( یک پسر و چهار دختر) شد. با حضور نامبارک گروهکهای ضدانقلاب در منطقه، بارها دستگیر و مورد شکنجه قرار گرفت. زیرا با سیاست ضدانقلابیون مخالف بود و آن ها را افشا می نمود.

کتابعلی برای دفاع از دین و نوامیس مردم مسلمان منطقه، به سپاه پاسداران پیوست و مسلح گردید. با ابراز شجاعت و لیاقت، در چندین عملیات پاکسازی فعالانه شرکت نمود و سرانجام در درگیری با عوامل استکبار هدف اصابت گلوله قرار گرفت و به خیل عظیم شهدا پیوست.

جسارت وشجاعت زیادی داشت

یکبار عوامل مسلح حزب دمکرات به روستای ما آمدند. چند نفر پاسدار اسیر گرفته بودند. زمستان و هوا خیلی سرد بود. اسرا لباس کمی برتن داشتند و از سرما می لرزیدند. در روستای ما توقف کردند. همسرم هنوز پاسدار نشوده بود. فورا به خانه امد و مقداری نان و چند تکه لباس برداشت و در فرصتی مناسب بین آن ها تقسیم کرد. وقتی فرماندۀ ضدانقلاب فهمید و فریاد زد چه کسی به این ها نان داده است، کتابعلی با شهامت جلو رفت و گفت : ما انسان هستیم. خدا را خوش نمی آید با اسیری که دستش از همه چیز کوتاه است چنین رفتاری کرد. همانجا ضدانقلابیون بر سر همسرم ریختند و ناجوانمردانه او را کتک زدند و بعد او را به اسارت بردند. ما به ریش سفیدان روستا پناه بردیم و دنبال ضدانقلابیون تا روستای بعدی راه افتادیم. ضدانقلابیون در خانۀ یکی از معتمدان روستا جمع شده بودند. با ما رفتار زننده ای داشتند تا جایی که این ریش سفید معتمد خطاب به ما گفت : درست است شما به زور اسلحه هرکاری می کنید اما قسم می خورم اگر این جوان را آزاد نکنید، کاری می کنم که نتوانید به این منطقه وارد شوید. به همین خاطر همسرم را آزاد کردند و تا مدت ها از درد کتک هایی که خورده بود خانه نشین شد.

از خاطرات خانم ژاله ، همسر شهید


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده