خاطراتی از بسیجی شهید شکرالله یوسف پور
فرزندم، تاج و تخت را آب خواهد برد. پیر مردی از طرف خداوند و رسولش خواهد آمد که پرچم دین اسلام در دستهای اوست...




به گزارش نوید شاهد کردستان، شهید شکر الله یوسف پور در روستای قرخلر شهرستان بیجار و در خانه ای محقر اما با صفای الله مراد و گل اندام، دیده به جهان گشود. خواندن و نوشتن نمی دانست. وی از کودکی در کنار خانواده اش به کار کشاورزی و دامداری مشغول شد در سن جوانی تشکیل زندگی مشترک داد و صاحب سه فرزند ( یک پسر و دو دختر) شد.

با پیروزی انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ در صفوف هواداران اسلام و نظام اسلامی قرار گرفت و همواره در مقابل احزاب و گروهکهای ضدانقلاب از ارزش های والای انقلاب دفاع می کرد. با اشغال اکثر مناطق کردستان توسط عوامل ضدانقلاب، به بسیج سپاه پاسداران تا حافظ آسایش و امنیت مردم مسلمان منطقۀ خود باشد. پس از انجام خدمات بسیار، سرانجام در درگیری با ضدانقلاب و اصابت گلوله به کاروان سرخ شهیدان پیوست.

در ادامه خاطره ای را به نقل از فانوس رضایی، همسر شهید یوسف پور نقل می کنیم:

خوابی که محقق شد

حدود یک سال به پیروزی انقلاب مانده بود. یک روز صبح از خواب بیدار شدم. دیدم همسرم روی سجاده نشسته و در حال ذکر است. خیلی طول کشید. آن روز من طاقت نیاوردم و پرسیدم چیزی شده که نمازت را این همه طول دادی؟ گفت: خدا خودش رحم کند. باز هم اصرار کردم. صدایش را پایین آورد و گفت : مواظب باش پیش هیچ کس حرفی نزنی. خواب عجیبی دیدم. دیدم از همان کوه روبرو پیر مردی نورانی با محاسن سفید پایین آمد. در کنارم نشست. گفت : فرزندم، تاج و تخت را آب خواهد برد. پیر مردی از طرف خداوند و رسولش خواهد آمد و پرچم دین اسلام در دستهایش است. مردم را به دور خود جمع می کند و همه چیز خوب خواهد شد. حالا برو این مژده را به مردم بده که دوران ظلم و ستم به پایان آمده است. پیرمرد از همان راهی که آمده بود، خداحافظی کرد و برگشت. همسرم تأکید کرد اگر حرفی در این مورد بزنم، پاسگاه به سراغمان خواهد آمد. یک سال بعد این خواب به وقوع پیوست.



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده