خاطره
يکشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۲۶
فرمانده عراقیها از او خواست تسلیم شود و با آنها برود. اما شهید اسدی تن به ذلت و اسارت نداد و شهادت سرخ را به بند ظالمان ترجیح داد...
نوید شاهد کردستان:

شهید حبیب الله اسدی


زبرگ لاله ،گذرگاه شهر گلپوش است زچشمه سار خیابان ، شهید در جوش است

به ذهن باغ ، کدامین نسیم پیچیده است کزان نسیم ، شمیم بهار ، مدهوش است

در یکم اردیبهشت ماه 1341 در روستای کوچک بالوانه از توابع قروه ،فرزندی از قبیله هابیل چشم به جهان گشود و چون خورشید بر عرصه روستا تابیدن گرفت. نام وی را حبیب الله نهادند . حبیب الله اسدی در کانون پاک خانواده تا سن 8 سالگی رشد و نمو یافت و به دلیل اینکه در روستا امکانات تحصیلی وجود نداشت به همراه پدر راهی تهران گشت . شهید اسدی جوانمردی و غیرتش به حدی بود که روزها کار می کرد و شبها درس می خواند استعداد خدادادی او باعث شد که در آن شرایط مقطع ابتدایی را در سه سال به اتمام رساند و بالاخره در سال 1362 موفق به اخذ دیپلم در رشته راه و ساختمان شد.

او که با دردهای جامعه آشنا بود ، با ایمانی راسخ به رب العالمین در پی درمان و چاره جویی دردمندان جامعه محروم خویش و با عشق و علاقه وارد نهاد جهاد سازندگی در شهرستان بیجار گردید و حدود شش ماه در آن نهاد نوپا و زحمتکش فعالانه شرکت کرد. از خصوصیات بارز آن شهید بزرگوار می توان خوش خلقی ، شرم و حیای بیش از اندازه را نام برد. او از چنان اخلاق اسلامی برخوردار بود که در طول حیات کوتاهش احدی از او رنجیده خاطر نگشت. وی سایر اعضای خانواده را به تقوای و اخلاق نیک دعوت می کرد و پدر و مادر را بسیار اکرام می نمود.

چگونگی انجام خدمت مقدس سربازی ونحوه شهادت شهید اسدی از زبان همرزمش : « .... در تاریخ 25/8/62 بهمراه چند تن از دوستان همشهریان خود عازم خدمت مقدس سربازی شدیم که شهید حبیب الله اسدی در بین ما بود. پس از مراجعه به هنگ ژاندارمری قروه ما را به پادگان آموزشی (59) انتقال دادند. در پادگان آموزشی بود که شخصیت واقعی این شهید عزیز به ما شناسانده شد . به طوریکه با دیدنش غم غربت را از یاد می بردم و از رهنمودهایش قوت قلب می گرفتم . در دوران سخت آموزشی من و دیگر سربازان همیشه از راهنماییهای او بهره می گرفتیم و بدانها جانی تازه در رگهایمان پدیدار می گشت . بعد از پایان دوره آموزشی ما از همدیگر جدا شدیم. اسدی در همان پادگان ماندگار شد و چندین ماه بعنوان مدرس و استاد اسلحه شناسی انجام وظیفه نمود. تا اینکه من به کرمانشاه منتقل شدم . در پادگان کرمانشاه بود که من دوباره آن یار دیرین را دیدم . بعد از چند روز به اتفاق به جبهه سومار اعزام شدیم. شهید اسدی مدتی در پشت خط مقدم جبهه بنام پل هفت دهنه به رزمندگان سلحشور اسلام درس اسلحه شناسی و تاکتیکهای رزمی آموزش می داد. آری او همسنگری نستوه بود و یک لحظه از یاد خدا غافل نمی شد به امام امت عشق می ورزید . هر گاه مشکلی سرراهم می شد با او درد دل می کردم . او چنان مرا دلداری و قوت قلب می داد که همه ناراحتیهایم برطرف می شد. . در تاریخ 7/3/64 به خط مقدم جبهه اعزام شدیم ، در آنجا یگان ما چند دسته تقسیم شد و برای هر دسته یکنفر به عنوان سردسته انتخاب می شد. در این میان یکی از دسته های ما در قطب دشمن وجود داشت که از اهمیت و حساسیت خاصی برخوردار بود. بطوریکه نیروهای ما و نیروهای عراقی صدای همدیگر را می شنیدند . شهید حبیب الله اسدی داوطلبانه سرپرستی این دسته را قبول کرد. علی رغم اینکه فرمانده یگان خواهان حضور او در سنگر فرماندهی بود وی گفت : « وجود من در این دسته حساس و بااهمیت لازم است » . او دسته را به پایگاهی مستحکم در برابر بعثیان متجاوز مبدل ساخت. در تاریخ 10/03/64 عملیات سنگینی درگرفت . پس از فروکش کردن عملیات به همراه چند تن از همرزمانم از کانال عبور کردیم .یکی از همرزمانم خود را که از ناحیه دست زخمی شده بود دیدیم . از او سراغ شهید اسدی را گرفتیم در جواب گفت : « وی در دو قدمی من به دست نیروهای عراقی افتاد و از همه طرف محاصره شد. فرمانده عراقیها از او خواست تسلیم شود و با آنها برود. اما شهید اسدی تن به ذلت و اسارت نداد و شهادت سرخ را به بند ظالمان ترجیح داد ، جنگ تن به تن بین آنها درگرفت در چنین حالتی فرمانده عراقیها با اسلحه کمری پیشانی شهید اسدی را نشانه گرفت و با چندین گلوله پی در پی وی را به شهادت رساند».

آری این است راه و روش زندگی کسانی که خواسته های کوچک دنیای زودگذر نتوانست آنها را فریب دهد . حقا مزد چنین کسانی فقط شهادت است و چه فرخنده مزدی .

اکنون مزار سرخ آن شهید وارسته در گلزار شهدای قروه واقع است . آن بزرگوار آنقدر در دل اعضای خانواده و فامیل و آشنایان رخنه کرده بود که به هنگام خبر شهادتش شهر قروه یکپارچه سکوت شد و فقط ناله عاشقان و داغدارش بود که آن سکوت سنگین را می شکست . او همچنین اهل ورزش بود و به نوجوانان در ورزش کشتی یاری می کرد . لباس ورزشی برایشان تهیه می کرد و در آماده سازی آنها برای مسابقات فعالیت و یاری می نمود.

شهید حبیب الله اسدی درآخرین نامه خود به پدر و مادرش چنین می نویسد:

خطاب به مادر بزرگوارش : « سلام به روح بزرگ و پرستیده شده ات مادر ، ای مهربان ، وقتی که خورشید به پیشواز شب می رود و کوچه از صدای پای آخرین عابر تهی می شود ، با کوله باری از عشق می روم و تو را با خاطرات دیرین شهر تنها می گذارم ، من می روم مادر گریه نکن ، گریه نکن ای واعظ شکوفایی باران ، من باید بروم تا جانم غریبی خویش ، غم غربت را از جداره های دل عاشقان بزدایم و بدان که نبض خاطره ام هر لحظه به یاد تو می تپد » .

خطاب به پدر گرامیش : « ... ای کسی که این نوشته را می خوانی امید است هر که هستی در پستی و بلندیهای زندگی موفق و موید باشد . پدر عزیزم بخداوندی خدا ، اگر می شد ، تا به حضور خداوند می رفتم و از او یک چیز را می خواستم ، با صدای بلند فریاد می زدم : خداوندا ! خداوندا ! پدر عزیزم را برایم نگه دار.»



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده