خاطره
چهارشنبه, ۰۸ خرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۵۶
غافل از اینکه خنده ی واقعی در انتظارم بود.با این حرکت یاد گرفتم ،قبل از اینکه عیب کار دیگران را ببینم به فکر اصلاح عیب های خود باشم...
نوید شاهد کردستان:

شهید معظم ؛ عثمان حیدری


ثمره زندگی اش دو فرزند دختر بود وبا تمام وجود به آنها عشق می ورزید.به معنای واقعی پدری دلسوز بود واز صبح تا شب کار می کرد ،امّا خستگی اش را به محیط خانه نمی آورد.در سلام کردن پیشقدم بود.

اگر چه به مدرسه نرفته بود،امّا درس چگونه زیستن را از خانواده ی متدیّن و محیط با صفا و بی ریای روستا به ارث برده بود.

زمستان سال 1342 در روستای «شوی» در چند کیلو متری شهر بانه متولّد شد.پدرش شریف و مادرش مریم نام داشت.باپشت سر نهادن دوران کودکی در کنار سایر اعضای خانواده و مزرعه مشغول به کار شد.

در انجام کار ابایی نداشت و در فصول مختلف سال از کار گری گرفته تا کار در مزرعه و جمع آوری هیزم و... کمک کار خانواده بود. با رسیدن به سن ازدواج با خانم مریم رسولی که بانویی متدیّن و از خانواده روحانی بود ازدواج کرد.

از روستا به شهر مهاجرت و از طریق رانندگی امرار معاش می کرد.سرانجام در سن 21 سالگی بر اثر بمباران هوای شهر بانه توسط دشمن بعثی عراق در روز 15 خرداد سال 63 با زبان روزه به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر پاکش در روستای آبا و اجدادیش به خاک سپرده شد.

سال 61 بود،دخترش نیشتمان دو سال سن داشت،سخت تبّ کرده بود،عثمان سرکار بود،ساعت 5/4 بعد از ظهر از سرکار بر گشت تا وضع و حال دخترش را دید خیلی ناراحت شد،او را بغل کرد و از منزل خارج شد .کنار جاده خیلی منتظر ماندیم.امّا هیچ ماشینی مارا سوار نکرد.مجبور شدیم به منزل برگردیم.مقداری دارویی گیاهی از همسایه مان گرفتیم ،ولی تأثیری در کاهش تب او نداشت . ساعت 5/3 شب از خواب بیدار شدم ، دیدم با نوازش فرزندش پارچه ی را خیس کرده و بدین وسیله تبّ او را پایین آورد، آنگاه مقداری آرام گرفت و استراحت کرد.

1

حدود سال های 54،55 بود ،یک روز همراه شهید عثمان حیدری مثل خیلی از نوجوانان روستا برای جمع آوری هیزم به روستای همجوار رفتیم.به جنگل های منطقه مورد نظر که رسیدیم، هر دو کوله بارمان را پیچیدیم و برای بازگشت به خانه آماده شدیم.وقتی هیزم ها را به دوش گرفتیم،من که بچّه بودم شیطنت کردم و بسیار خندیدم و به شوخی کوله بار او را کوچک و دست کم گرفتم،چیزی نگفت و به راهش ادامه داد تا به نزدیک روستا رسیدیم، ایستاد ونگاهی به من کرد و با حالتی جدّی به گونه ی که من متوجه شوخی نهفته در لحن گفتارش نشوم،گفت: تا حال به کوله بارت نگاه کرده ای؟می دانی اگر با این تکه هیزم کم به داخل آبادی برگردید چقدر به تو می خندند؟

باشنیدن این حرف ها من تازه متوجه شدم که واقعاً کوله بارم کم است ،یکّه خوردم و شوخی او را جدّی گرفتم و کوله ام را همانجا بر زمین گذاشتم ؛او هم کوله من را رو کوله خود گذاشت و رفت.من هم برای جبران اینکار دو باره به طرف جنگل بر گشتم ودیر وقت با کوله باری بیشتر به روستا برگشتم.غافل از اینکه خنده ی واقعی در انتظارم بود.با این حرکت یاد گرفتم ،قبل از اینکه عیب کار دیگران را ببینم به فکر اصلاح عیب های خود باشم.

2


1 - از خاطرات خانم مریم حیدری مادر شهید

2 - از خاطرات آقای عثمان شریف پور از بستگان شهید
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده