خاطره
چهارشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۲۹
حتی یکبار که مقداری پس انداز کرده بود و می‏خواست برای سفر حج ثبت نام کند، یکی از اقوام نزدش آمد و از ایشان برای پرداخت دیه درخواست پول کرد و پدر بدون هیچ حرفی پس اندازش را در اختیار ایشان گذاشت و اصلا هم به روی خود نیاورد...
نوید شاهد کردستان:

شهید سید محمد احمدی


نام پدر سید عنایت

نام مادر فانوس

محل شهادت: سنندج


سید محمد در بیستم فروردین سال 1288 در روستای حسین آباد از توابع شهرستان سنندج دیده به جهان گشود. به دلیل فقدان امکانات آموزشی در آن دوران، از تحصیل محروم ماند و از همان کودکی به کارهای سخت و طاقت فرسا تن درداد.

در آغاز جوانی ازدواج کرد و حاصل این ازدواج دو پسر و یک دختر بود. او که عمری را در رنج و مشقت گذرانده بود، با شروع انقلاب شکوهمند اسلامی جانی تازه گرفت و به همراهی با انقلاب پرداخت، لکن پس از اینکه عوامل ضدانقلاب تحرکات خود را در روستاهای کردستان شروع کردند، فضا را برای ماندن در روستا مناسب ندید و همراه خانواده به شهر سنندج کوچ کرد.

او با رنج و زحمت فراوان مخارج زندگی اعضای خانواده را تأمین و سعی میکرد فرزندانش را متناسب با تعلیمات حیاتبخش اسلام بارآورد. طوری که ایشان هیچگاه مغبون شعارهای فریبنده‏ ضد انقلاب نشدند.

سید محمد احمدی سرانجام در هشتم اردیبهشت ماه سال 1359 مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و به درجهی رفیع شهادت نائل شد و پیکر مطهرش در آرامستان تایله‏ شهر سنندج آرام گرفت.

آرزوی که تا زمان شهادت محقق نشد

پدرم فرد مهربان و آرامی بود. با حقوق کارگری زندگی را اداره می‏کرد و هیچگاه شکایتی نداشت. همواره و در هر فرصتی قرآن می‏خواند و به عبادت می‏پرداخت. او به شدت از کسانی که علیه کشورمان فعالیت می کردند و تخم تفرقه می افشاندند بیزار بود و همواره می گفت نمی دانم اینها می خواهند فردای قیامت جواب خدا را چه بدهند؟

تنهاآرزوی پدر طواف خانه ‏ی خدا بود اما هربار مشکلی بر سر راهش پیش می آمد. حتی یکبار که مقداری پس انداز کرده بود و می‏خواست برای سفر حج ثبت نام کند، یکی از اقوام نزدش آمد و از ایشان برای پرداخت دیه درخواست پول کرد و پدر بدون هیچ حرفی پس اندازش را در اختیار ایشان گذاشت و اصلا هم به روی خود نیاورد اما تا لحظه‏ی شهادت آرزو به دلش ماند.

دمدم های صبح بود، خواب می دیدم پدرم دارد مرا برای نماز صبح صدا می زند، ناگهان با صدای مهیبی از خواب بیدار شدم. وقتی بلند شدم دیدم قسمتی از خانه که پدر در آنجا مشغول ادای نماز صبح بود، فروریخته و همه جا را گرد و خاک فرا گرفته است. به طرف محل نماز خواندن پدر دویدم و دیدم پدرم روی جانماز بر زمین افتاده و پیکرش غرقه در خون است اما لبخندی بر لبانش نقش بسته، گویا پدر خوشحال بود که به دیدار معبود می شتابد.

صحنه‏ی آن روز را هیچوقت فراموش نخواهم کرد.

خاطره‏ای از فرزند شهید، محمد توفیق احمدی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده