خاطره
يکشنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۸:۵۱
اونقل می کرد که سقف خانه ی مادر شهید ترک برداشته بود من نگاهی انداختم وگفتم این خطر دارد او در جوابم گفت نه خطری ندارد خیلی مواقع فرزند شهیدم به خانه برمی گردد ودر زیر این سقف کنار من می خوابد...
نوید شاهد کردستان:

شهید حبیب الله رستمی بوربان


هفتم خرداد ماه سال 1340 درروستای نران ازتوابع شهرستان سنندج پا به عرصه گیتی نهاد پدرش محمد سعید ومادرش فرشته نام داشت با طی شدن ایام طفولیت در زادگاهش تحصیلات ابتدائی را باموفقیت پشت سرنهاد وبرای ادامه تحصیل راهی شهر سنندج شد سه سال دوره راهنمایی راهم در یکی ازمدارس راهنمایی شهر سنندج به اتمام رسانید وبه دبیرستان راه یافت تحصیل وی در دبیرستان باحضور نامشروع گروهکهای ضد انقلاب که خیلی از شهرهای کردستان را اشغال کرده بودند مصادف گردید وبه همین دلیل وی در ششم اسفند ماه سال1358 با رها کردن درس ومدرسه که به صورت نیمه تعطیل در آمده بود به استخدام ارتش جمهوری اسلامی ایران درآمد. دوره های آموزشی را در لشکر77 خراسان پشت سر نهاد ودر رسته مهندسی به ادامه فعالیت پرداخت وخیلی زود مهارت های لازم علاوه بررسته شغلی ازجمله گواهینامه پایه سوم رانندگي ارتش وپایه دوم رسمي را کسب نمود

با آغاز جنگ تحمیلی در شهریور ماه سال1359 راهی جبهه های حق علیه باطل گردید. در سال 1360 قریب به چند ماه در منطقه آبادان به همراه گروهي از يارانش در محاصره دشمن قرار گرفتند ولی با ايثار و از خودگذشتگي دست از مقاومت بر نداشتند وسرانجام محاصره دشمن را درهم شکستند

سال 1361 به امر مقدس ازدواج مبادرت ورزید و دو سال بعد از ازدواج درحالی که ثمره آن یک فرزند دختر بود درساعت چهار بعد ظهر بیست ویکم اسفند ماه سال 1362 در منطقه عملیاتی بدر براثر بمباران هوایی دشمن بعثی شدیدا مجروح شد و در سوم فروردین ماه سال1364 در بیمارستان فیروز گر تهران روح بلندش به آسمانها پر کشید و به حیات ابدی که همانا شهادت در راه خداست دست یافت .

من زنده ام

در تاریخ بیست ودوم خرداد ماه سال1392 به قصد دیدار از والده مکرم شهید حبیب الله رستمی بوره بان به همراه جانشین لشکر 28 پیاده کردستان امیر احمد یان وجناب سرهنگ شهریور مشاور فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش به منزل مادر شهید رفتیم در آن دیدار خواهر شهید سرکار خانم شهین رستمی نقل می کرد زمانی که برادرم به شهادت رسید تنها فرزندش کم تر ازیک سال سن داشت من مدام سر مزار شهید می رفتم وبا او به درد ودل می نشستم یک شب به خوابم آمد وبه من گفت هر وقت تو به سر مزار من می آیی تورا می بینم من هم گفتم تو که زنده نیستی من خود دیدم تورادفن کردند ولی او می گفت من زنده ام وبا تاکید به من می گفت تو بدان من نمرده ام ود رحالی که در عالم خواب چند صفحه کاغذ سفید در دست داشت به من می گفت من از پشت این کاغذ ها شما را می بینم .

من با خدا معامله کرده ام

در همان جلسه دیدار بامادر شهید حبیب الله رستمی بوره بان جناب سرهنگ شهریور خاطره ی زیبایی را نقل کرد که حیفم آمد آن خاطره را دراین جا بازگو نکنم ایشان می گفتند روزی در یک شهر واستانی دیگر به دیدار مادر شهیدی رفتم .مادر شهید دم در روی زیر انداز کوچکی نشسته بود وبا تسبیحی که در دست داشت ذکر می گفت من به حسب وظیفه کاری واداری سئوال کردم آیااز بنیاد شهید به شما وام داده اند،زمین داده اند و...مادر شهید باتعجب به من گفت این ها را که شما می گویید یعنی چه؟من که با بنیاد شهید معامله نکرده ام من با خدا معامله کرده ام .اونقل می کرد که سقف خانه ی مادر شهید ترک برداشته بود من نگاهی انداختم وگفتم این خطر دارد او در جوابم گفت نه خطری ندارد خیلی مواقع فرزند شهیدم به خانه برمی گردد ودر زیر این سقف کنار من می خوابد وحتی گاهی که صبح می رود رخت خواب من راهم جمع می کند . به راستی زمانی که انسان این خاطرات شیرین را می شنود به این حقیقت دست پیدا می کند که انهایی که در راه خدا کشته شده اند زنده اند اما درک ما انسانهای معمولی به تعبير قرآن كريم ازاین حیات طیبه عاجز است .


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده