خاطره
يکشنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۸:۵۱
کسی که سالها لرزه به اندام دشمن می انداخت مظلومانه با زبان روزه به شهادت رسید...
نوید شاهد کردستان:

شهید محمدامين رحماني


چهارم فروردين 1331 ، در روستاي کلاته از توابع شهرستان سنندج به دنيا آمد. پدرش محمد، کشاورز بود و مادرش عينا نام داشت.تا پايان دوره ابتدايي درس خواند. سال 1349 ازدواج کردو صاحب سه پسر و دو دختر شد. پاسدار بود. ششم تير1363 ، با سمت فرمانده گردان ضربت در سنندج موردسوءقصد گرو ههاي ضد انقلاب قرار گرفت و بر اثر اصابت گلوله به سينه و سر، شهيد شد. مزار او در گلزار شهداي شهرستان زادگاهش قرار دارد

شهید از نگاه مادرشهید

در سالهای که توفیق خدمت به خانواده های معظم شهدا شهرستان سنندج را داشتم به دیدار مادر شهید محمدامین رحمانی رفتم در محله حاجی آباد پایین سنندج در خانه ی محقر زندگی می کرد شیر زنی که پس از عمری زندگی با عزت به تنهایی زندگی می کرد و سیمای نورانی او از پاکی درونش حکایت می کرد و موهای سفیدش به چهره او معنویت خاصی بخشیده بود به گرمی ازما استقبال کرد. درآن فضای پاک و بی آلایش و درکنار مادری که سردار شهیدی را تقدیم اسلام و انقلاب کرده بود احساس آرامش می کردم و از اینکه توفیق خدمتگزاری به این انسانهای پاک را خداوند نصیب من و همکاران نموده بود به خود می بالیدم. حاجیه خانم عینا مرادی آرام ، آرام سخن می گفت وبا افتخار از فرزند شهیدش حرف می زد،پسرم محمد امین فرد صالحی بود بارها در باره ظلم و بی عدالتی رژیم طاغوت برای ما حرف می زد تا جایی که من می ترسیدم و به او می گفتم پسرم مواظب خود باش، این حرف ها را نزن ،دستگیرت می کنند ولی او درجوابم می گفت مادر اگر من حرف نزنم پس چه کسی حرف بزند. وقتی که به سن سربازی رسید،از رفتن به سربازی امتناع می کرد و می گفت من برای این رژیم و حکومت خدمت نخواهم کرد. روزی از پاسگاه ژاندارمری به روستای ما آمدند ژاندارم ها او را دستگیر کردند و با زور با خود بردند ولی طولی نکشید که با سر و وضع خاکی به خانه برگشت دکمه های لباسش همه افتاده بودند و معلوم بود با کسی گلاویز شده است از او سوال کردم این چه وضعی است؟ چه کارکردی! ؟ او در جوابم گفت با ژاندارم ها درگیرشدم و توانسته بود از دست آنها فرار کند و مامورین پاسگاه را کتک زده بود. با عجله لباس هایش را عوض کرد و روستا را ترک کرد و مدتها به زادگاهش برنگشت تا انقلاب به پیروزی رسید و به شکرانه پیروزی قربانی نمود و وقتی که ضد انقلاب به پادگان سنندج حمله کرد به سنندج رفت و به عضویت سازمان پیشمرگان مسلمان کرد درآمد . پسر من به تنهايي ده نفر را حریف بود ویکبار که ضدانقلاب ها به اوحمله کرده بودند و به صورت سطحی زخمی شده بود با مقاومت توانسته بود تیم 5 نفری آن ها را به اسارت بگیرد و آنان را تسلیم کرده بود، با شهید افیونی از فرماندهان شجاع منطقه که از رزمندگان غیربومی بود دوست صمیمی بودند یکی از همرزمانش تعریف می کرد وقتی که شنید شهید افیونی به همراه چند نفر به تعقیب ضدانقلاب رفته اندبسیار ناراحت شد و می گفت شهید افیونی کسی نیست که در درگیری میدان جنگ را ترک کند و همراهان وی به منطقه آشنایی ندارند و من می ترسم که همه آنها به شهادت برسند و از نگرانی درپوست خود نمی گنجید و درنهایت تصمیم گرفت تا به کمک آنها برود ولی قبل از رسیدن او به صحنه درگیری خبر شهادت شهید افیونی و همراهان وی را می آورند.شهادت شهید افیونی بسیار براو تاثیر گذاشت و وقتی که به خانه آمد مدام از رفتن و شهادت سخن می گفت و حرفهایش بیشتر به وصیت شبیه بود و درمیان حرفهایش چند بارگفت که زمان شهادت من هم نزدیک است و ازقضا درهمان شب به شهادت رسید و روز بعد زمانی که می خواستند پیکر شهید افیونی را به زادگاهش انتقال دهند پیکر پاک محمدامین را هم به مسجد محل آوردند تا برای کفن و دفن آماده کنند. درآنجا بودکه من به یاد حرفهای شب گذشته افتادم که از شهادت و رفتن سخن می گفت و مي گفت: زمان شهادت من هم نزدیک شده است.

برگرفته ازخاطرات سرکارخانم عینامرادی مادرشهید محمدامین رحمانی

افطار با خون

سه روز از ماه مبارک رمضان باقی مانده بود. در لیالی قدر قرار داشتیم در غیر ماه مبارک رمضان بیشتر ایام درماموریت بود و خیلی کم به خانه می آمد آن روز غروب برای صرف افطار به خانه برگشته بود درست وقتی که به منزل رسید موذن اذان مغرب را سرداد عناصرضدانقلاب با یک دستگاه موتور سیکلت و در پوشش مردم عادی به قصد تحویل تقاضا نامه خود به شهید نزدیک می شوند در آن زمان پسرکوچکم تنها دو سال داشت و با شنیدن صدای ماشین به استقبال پدرش به بیرون خانه رفته بود و او هم فرزندمان را بغل کرده بود وقتی که عناصر ضدانقلاب نزدیک می شوند و وانمود می کنند که نامه و تقاضا دارند شهید هم فرزندش را زمین می گذارد تا نامه را از آنها بگیرد و چون بچه از پدرش فاصله می گیرد درهمان لحظه دو تیر به سراو شلیک می کنند و ازآنجا فرار می کنند و ما فوری او را به بیمارستان رساندیم ولی وقتی به بیمارستان رسیدم روح بلندش به آسمانها پرکشیده بود و با خون خود افطار کرد کسی که سالها لرزه به اندام دشمن می انداخت مظلومانه با زبان روزه به شهادت رسید.

ازخاطرات سرکارخانم عینارحمانی همسرسردارشهید       محمد امین  رحمانی



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده