زندگینامه
مادرش گفت فرزندم تو ترکش خورده ای به جبهه نرو پاسخ داد: مادر جان! ما باید جبهه ها را گرم نگه داریم ...
نوید شاهد کردستان:

شهید علی اصغر رضایی


طلوع 10/4/1347 روستای اللهیاری

عروج 16/12/1363 سرپل ذهاب


مرگ جوینده ای است شتابان که همگان را در بر می کشد و هیچ کس را راه گریز از آن نیست. خداوند در قرآن کریم از طریق انتخاب شهادت نوید جاودانگی را به انسان داده است و این عاشقان شهادتند که مجذوب آن گشته و به این زندگی دنیوی بسنده نمی کنند بلکه به فراتر از آن می اندیشند و مرگ آگاهانه را برمی گزینند آری شهادت نزد خوبان است نزد آنانیکه از خود رسته اند و به خدا پیوسته اند.

در دهم تیرماه سال یکهزار و سیصد و چهل و هفت علی اصغر رضایی در روستای اللهیاری از خانواده ای متوسط از نظر مالی اما متدین و با صفا پا به عرصه وجود نهاد و پدر و مادرش بخشعلی و شیرین با عشق به اباعبدالله الحسین (ع) فرزند خود را علی اصغر نهادند.

علی اصغر پس از دوران طفولیت همچون سایر همسن و سالانش راهی مدرسه شد و دوران ابتدایی را در یکی از مدارس ابتدایی تهران که بعلت محل کار پدرش در آنجا سکونت داشتند با موفقیت به پایان رسانید و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به همراه خانواده به شهرستان قروه بازگشت و در مدرسه راهنمایی طالقانی به ادامه تحصیل پرداخت او در کنار کسب علم و دانش از کمک به پدر غافل نبود و در کارهای قهوه خانه همراه پدر تلاش می کرد

اخلاق خوب توأم با تواضع و فروتنی وی با وجود سن کمی که داشت زبان زد خاص و عام بود

علی اصغر پس از اتمام دوره راهنمایی برای ادامه تحصیل در دبیرستان توحید قروه ثبت نام نمود، علاوه برتحصیل علم در فعالیتهای گروهی مدرسه به خوبی درخشید و جزء اعضاء فعال انجمن اسلامی آموزشگاه بود علاقه به انقلاب و اسلام و عشق به شهادت موجب شد که علی اصغر در سال دوم دبیرستان به قصد جبهه های حق علیه باطل مدرسه را ترک و به دیار عاشقان بشتابد سرانجام این فرزند امام و انقلاب در روز 16/12/1363 هنگامی که مردم به استقبال سال جدید می رفتند در منطقه عملیاتی سرپل ذهاب پادگان ابوذر بر اثر اصابت ترکش بمب های دشمن بعثی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

پدر گرامیش می گوید : از همان کودکی به نماز و قرآن و مسجد و درسهای معارف قرانی علاقه داشت . در دوران انقلاب با سن کمی که داشت در تظاهرات علیه رژیم ستم شاهی شرکت می کرد مادرش به او می گفت پسرم تو هنوز بچه هستی پاسخ می داد مادر جان باید به فرمان امام خمینی لبیک بگویم . سه بار به جبهه اعزام شد دوبار مورد اصابت ترکش قرار گرفت و مجروح گردید مادرش گفت فرزندم تو ترکش خورده ای به جبهه نرو پاسخ داد: مادر جان! ما باید جبهه ها را گرم نگه داریم گرچه به خاطر مادر مدتی صبر کرد ولی مجدد در کاروان راهیان نور شرکت و به جبهه رفت. هر بار که به مرخصی آمد دلخوشی او مسجد و مراسمات مذهبی بود او می گفت دشمن به خاک ما حمله کرده باید دفاع کنیم.




برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده