خاطره
چهارشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۷ ساعت ۱۲:۲۲
پیرمرد گفت : نه آقا. پسر شما یک شب مرا از دست چند شخص ولگرد و معتادی نجات داد که می خواستند هم پولم را ببرند و هم وسایلم را. پسر شما با شهامت نجاتم داد. تازه پس از آن هروقت می توانست به من کمک می کرد..
نوید شاهد کردستان:

شهیدساسان سامانی


فرزند: نعمت الله

ولادت: ۱ ̷ ۷ ̷ ۱۳۵۲

محل ولادت: سنندج

شغل: سرباز نیروی انتظامی

تاریخ شهادت: ۳ ̷ ۱۲ ̷ ۱۳۷۱

محل شهادت: زاهدان

نحوۀ شهادت: درگیری با اشرار

محل دفن: گلزار شهدای سنندج


یکم مهر ماه سال یکهزارو سیصد وپنچاه و دو، در شهر سنندج و درمیان خانواده ای متوسط چشم به جهان گشود. پدر و مادرش نعمت الله و فراست نام داشتند و با شور و شوق، کمرهت به تعلیم و تربیت کودک خود بستند. با رسیدن به سن مدرسه، در دبستان ثبت نام شد تا سواد بیاموزد. تحصیلات ابتدایی وراهنمایی رابا موفقیت سپری نمود. از آن پس به دلیل بروز پاره ای مشکلات درزندگی ترک تحصیل نمود.

بارسیدن به سن سربازی،داوطلبانه خودرامعرفی نمودوپس ازطی دورۀ آموزشی به عنوان سربازوظیفه در نیروی انتظامی سازماندهی و به منطقه زاهدان اعزام گردید.

ساسان پس از انجام ماه ها خدمت صادقانه و مبارزه با سودا گران مرگ، سرانجام در درگیری با اشرار مسلح در زاهدان و اصابت گلوله به شهادت رسید.

دستگیری از فقرا

پسرم ساسان خیلی مردم دار و دلسوز همه بود. از مظلومان و فقرا دستگیری می کرد. ساسان شهید شده و ما برای مراسم به مسجد محل رفتیم. جمعیت زیادی می آمدند و می رفتند و خیلی شلوغ بود. در این میان پیرمردی با لباس هایی تقریبا ژولیده حضور داشت و از ته دل گریه می کرد. روز دوم و سوم، صبح و بعد ازظهر هم همین پیرمرد آمد و همانطور گریه می کرد. در پایان مراسم رفتم و به او گفتم پدر جان، من شما را نمی شناسم. آیا پسرم به شما بدهی یا دین دیگری نداشت؟ پیرمرد گفت : نه آقا. پسر شما یک شب مرا از دست چند شخص ولگرد و معتادی نجات داد که می خواستند هم پولم را ببرند و هم وسایلم را. پسر شما با شهامت نجاتم داد. تازه پس از آن هروقت می توانست به من کمک می کرد و می دانست عیالوار و بی درآمد هستم. امیدوارم بهشت جایش باشد.

از خاطرات آقای نعمت الله سامانی، پدر شهید
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده