زندگینامه
اسد با تمام وجود تصمیم گرفت راهش را راه انقلاب قرار دهد و تمام قد در مقابل منافقین ایستادگی کرد..
نوید شاهد کردستان:

شهید معظم اسدالله احمدی در تاریخ یازدهم بهمن سال یکهزار و سیصد و بیست و هشت در خانواده‌ای متدین در روستای چشمه قلی از توابع شهرستان بیجار به دنیا آمد. پدرش محمدعلی و مادرش نجیبه نام داشت. وقتی اسد به سن درس رسید هنوز مدرسه‌ای در چشمه قلی دایر نشده بود. توان مالی خانواده هم در حدی نبود که پسرشان را به شهر بفرستند. همه چیز دست به دست هم داد تا اسد از خواندن و نوشتن بی بهره بماند و به ناچار به کارکشاورزی در کنار پدرش بپردازد.

اما اساسی ترین آموخته‌ها را در مسجد و در کسب معاش حلال در کنار پدرش آموخت. در انجام واجبات اول وقت مقید بود و دیگران را با خلق نیکو به مسجد دعوت می‌کرد. در سالهای جوانی ازدواج کرد و با قناعت و صبر بر مشکلات زندگی را ادامه داد و صاحب دو دختر به نام طاهره و مریم شد.

با اوج گیری قیام امام خمینی (ره) به جمع معترضان پیوست و با وجود اینکه بی سواد بود با کلام شیوا از اهداف انقلاب و از ظلم رژیم پهلوی روشنگری می‌کرد. اندکی بعد از پیروزی انقلاب گروهکها به جان مردم افتادند و روزگار روستا نشینان و مرزنشینان را تیره و تار کردند.

اسد با تمام وجود تصمیم گرفت راهش را راه انقلاب قرار دهد و تمام قد در مقابل منافقین ایستادگی کرد. همان روزها که سر زمین مردم کشاورزی می‌کرد برای شبهای روستا هم نگران بود. همین نگرانی او را به سپاه کشاند تا برای نگهبانی شبهای روستا اسلحه بگیرد. از مردم هم خواست تا مسلح شوند و در مقابل ظلم و زور از خدا بی خبران تسلیم نگردند. اما جز عده‌ی اندکی، مابقی یا خود را تسلیم گروهکها کردند و یا بدتر از آن از پشت خنجر می‌زدند و اخبار روستا رابه گروهکها می‌رساندند.

تمام دوستان اسد از سپاهیان و انقلابیون بودندو تمام نشست‌هایشان بر سر صحبت از انقلاب می‌گذشت. جنگ هم که شروع شد اسد هنوز پاسدار ذخیره بود و مثل تمام سالهای عمرش در زادگاهش ماند تا مانع از ورود دشمنان خودی به زندگی مردم شود. همیشه از حضور نااهلان در روستا در عذاب بود اما این بار کسی که خود را انقلابی معرفی می کرد.اخبار را به دموکراتها در بیجارو روستاهای اطراف رساند تا برای محاصره‌ی روستا اقدام کنند. در پنجم اسفندماه سال یکهزار و سیصد و شصت، شب هنگام وقتی اسد در خانه مشغول استراحت بود دموکراتها خانه‌ی پاسدار ذخیره ها را محاصره کردند. صدای تیر که آمد بلند شد و با عصبانیت اسلحه را برداشت و بدون اینکه چیزی بگوید از خانه خارج شد. مردم روستا که همدست متجاوزان بودند از ترس از خانه بیرون نیامدند و نظاره گر ریختن خون پاسدار اسدالله احمدی شدند. پیکر پاک این شهید معظم در روستای زادگاهش (چشمه قلی ) به خاک سپرده شد.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده