خاطره
دعا می کرد خداوندا : اگر مرا لایق می دانی من را به جمع شهدای انقلاب اسلامی فرا بخوان و رزمندگان اسلام که یاوران خمینی کبیر هستند درکنار امام پیروز و سربلندشان بگردان وهمین دعای او بود که مستجاب گردید...
نوید شاهد کردستان:

پیشمرگ مسلمان کُرد شهید جمال بارنامه برادردو شهید ( عبدالله ، جلال ) در بیستم تیر ماه سال 1330 در روستای باغان میان خانواده ای مستضعف ولی با ایمان پا به عرصه هستی نهاد .پدرش علی و مادرش طلیعه نام داشت. تربیت صحیح و اسلامی خانواده موجب شد که دوران کودکی را نزد پدربزرگش به فراگیری نماز و قرآن بپردازد.

او اهل نماز و دین بود.و علاوه براینکه خود اهل قرآن ومسجد بود،دوستان وجوانان راهم به همین سمت و سو هدایت می کرد.

در سن 25 سالگی درسال 1355 با به جای آوردن سنت پیامبری تصمیم به ازدواج می گیرد و ثمره ی این پیوند الهی دو فرزند،یک دختر و یک پسر از او به یادگار مانده است.

شهید جمال بارنامه جهت تأمین معاش خانواده به کار کشاورزی مبادرت می ورزد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی بنا به وظیفه شرعی و تعهد انقلابی به فعالیت های گسترده ای در مقابل اعمال ددمنشانه مزدوران داخلی می پردازد و درتاریخ 9/1/1360 به صف پولادین پیشمرگان مسلمان کُرد می پیوندد.

پس از مدتی بنا به فراهم آوردن زمینه دستگیری وی و وجود شرایط خاص زمانی و مکانی به کرمانشاه هجرت می کند و در سازمان وحدت اسلامی مشغول فعالیت می شود با گذشت چند ماهی جهت سرکشی به خانواده اش عازم مریوان می شود. و پس از بازگشت از مریوان در بین راه به اسارت ضد انقلاب در می آید و با تحمل شکنجه های مغولی 15 ماهه اززندان این کوردلان آزاد و باز چیزی نگذشت که درمورخه 21/11/61در جاده مریوان سنندج در حالیکه برای معالجه چشم به بیمارستان سنندج در حرکت بود،ضد انقلاب کور دل جلوی مینی بوس حامل مسافران را می گیرند و به زور اسلحه از مسافران پول می گیرند و سپس شهید بارنامه را شناسایی کرده و ایشان را از ماشین پیاده می کنند و در همان جا به شهادت می رسانند.1

مزار پاک شهید جمال بارنامه در شهر مریوان واقع می باشد.

د

دعایی که مستجاب شد

بین فامیلها و اقوام درخصوص پوشش حجاب خانم ها خیلی تاکیدمی کرد وسفارشش این بود که همیشه به فقیر و فقراکمک بکنید و به منازل یتیم ها سرکشی داشته باشید. هیچ گاه سنگر رزمندگان دین و قرآن را خالی نکنید.فصل پائیز بود و جهت درست کردن مقبر شهیدعبدالله بارنامه به سرمزار آن شهید بزرگوار رفته بودیم و نزدیکی های اذان مغرب بود که وسایل ها را جمع کرده بودم و داشتم به سمت جاده می آوردم و دوباره برگشتم دیدم داداشم آرام آرام گریه می کند و متوجه آمدن من نبود و از ته دل ازخدای خود می خواست و دعا می کرد خداوندا : اگر مرا لایق می دانی من را به جمع شهدای انقلاب اسلامی فرا بخوان و رزمندگان اسلام که یاوران خمینی کبیر هستند درکنار امام پیروز و سربلندشان بگردان وهمین دعای او بود که مستجاب گردید و 3ماه بعد از خواسته او ازخداوند به آرزوی خود رسید و خودرا به جمع کاروان شهدا رسانید.1

او را هفت بار برای اعدام به پای چوبه دار بردند

به ایشان ماموریت داده بودند که اعلامیه پخش نماید .اما کومله در روستای بلکر او را اسیرمی کنند و به مدت 15 ماه در شهر چناره ،بوکان ،مهاباد ومریوان زیر سخت ترین شکنجه ها قرار دادند .او را هفت بار برای اعدام به پای چوبه دار بردند و اعدام نکردند و سرانجام سپاه وارد معامله با آنان شد و با عوض کردن اسیر به اسیر او را آزاد کردند .به خاطرآمپول هایی که به او زده بودند،دو ماه در منزل بستری شد. اما بعد از خوب شدن باز هم با شجاعت وارد میدان کارزار شد و بعد از مدتی دوباره اسیر شد و او را با گلوله شهید کردند . پیکرش درکوه مانده بود برف زیادی آن را فرا گرفته بود.بعد از 15روز جنازه او را از زیر برف پیدا کردند انگار همین حالا تیرخورده بود.1

-به نقل از آقای حسین بارنامه برادر شهید


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار