خاطره
خدا بزرگ است شاید قرار است من کشته شوم که اصلا اشکال ندارد و من ناراحت نیستم . چون من تنها آرزویم این است که پسرمان سالم باشد که اینطور شد و دیگر آرزویی ندارم .
نوید شاهد کردستان:

شهید احمد معروفی فرزند عبدالله در مورخه 1323/1/1در روستای کله وینجه از توابع شهرستان مریوان درمیان خانواده ای بی بضاعت در دامان مادرش شیرین دیده به فروغ هستی گشود . وقتی که دوران کودکی را پشت سر گذاشت به علت فقر مالی و نبود امکانات آموزشی از داشتن سواد محروم شد.اولين فرزند خانواده بود با همان سن كودكي مثل يك مرد كار مي كرد و در کنار خانواده به کار کشاورزی و دامپروری پرداخت .

احمد جوانی پاک نیت، خوش اخلاق , مهمان نواز , دین دار و متقی بود و همه اهل دیارش او را با این ویژگی ها می شناختند .

با خانم محبوبه داربرزين ازدواج نمود که حاصل اين ازدواج یک پسر و چهار دختر بود . در 1363 از طرف سپاه به حج اعزام شد و از آن پس بين مردم به حاج احمد شناخته می شد .

در جوانی با افکار و اندیشه های امام راحل (ره) آشنا شد و به مسلک پیروان آن حضرت در آمد و در جریان خیزش عمومی مردم مسلمان ایران حضوری دائمی و مستمر داشت .

پس از پیروزی انقلاب اسلامی او در زاد گاهش علم دفاع از انقلاب اسلامی را بر افراشت و با تمام وجود در برابر عناصر ضدانقلاب موضع گرفت و در این راه شداید و مصائب زیادی را متحمل شد . با آغاز پاکسازی های رزمندگان اسلام در مریوان ، بلافاصله در تاریخ 11/6/1359 به سازمان پیشمرگان مسلمان کُرد پیوست و در پاک سازی مریوان از وجود عناصر ملحد ضدانقلاب ، همراه جمعی از همفکرانش نقش آفرینی کرد . حاج احمد در درگيريهاي زيادي بر عليه دشمنان اين مرز و بوم جنگيد و رشادت هاي زيادي را از خودش نشان داد .

سرانجام این پیشمرگ دلاور پس از ماه ها مجاهدت و مقابله با عناصر ضدانقلاب در بمباران هوایی مریوان توسط رژیم بعثی عراق در مورخه 21/10/1365 بر اثر اصابت ترکش توپ به سینه و سر گل وجودش پرپر شد و در گلزار شهدای مریوان به خاک سپرده شد.

فرار از مرگ

پسرم آرام تازه متولد شده بود و مدتها بود که آرزوی داشتن پسر داشتیم به همین خاطر همگی او را دوست داشتیم و بدجوری به او علاقه داشتیم و از او مراقبت می کردیم . در زمان آوارگی , شبکه بهداشت مریوان را به روستای قلعه جی برده بودند و ما مجبور بودیم برای تزریق واکسن پسرم را به قلعه جی ببریم . بنابراین به همراه حاج احمد سوار ماشین شدیم و به سوی قلعه جی رفتیم بعد از تزریق آمپول فرزندم آرام ، دوباره به قصد برگشت به مریوان سوار ماشین شدیم در نزدیکی روستای قلعه جی ماشین در گل گیر کرد و هر کاری کردیم نتوانستیم ماشین را از گل بیرون بیاوریم که یک دفعه سر و کله ی چند تا آدم گردن کلفت پیدا شد و در کمتر از یک دقیقه ماشین را هل دادند و از گل بیرون آوردند حاج احمد که می دانست آنهاضدانقلاب هستند ، به محض بیرون آمدن ماشین با سرعت هر چه تمام به سمت مریوان رانندگی کرد و من خبردار نبودم که چه شده که به نشانه اعتراض به او گفتم چه خبره ؟ می خواهی ما را به کشتن بدهی ؟ خندید و گفت : نه اتفاقا دارم شما را از مرگ نجات می دهم ! سپس گفت : آنها که ماشین را از گل بیرون آوردند همه ضدانقلاب بودند .

خوابی که به حقیقت بدل شد

یک شب یک پیرمرد که لباسهای سبز پوشیده بود به خوابم آمد و گفت : چقدر خوشحال هستی ؟ تو تا یک ماه دیگر خوشحال می مانی ! یک دفعه از خواب بیدار شدم و در آن موقع احمد برای خریدن ماشین به تهران رفته بود . تا برگشتن احمد من نصف عمر شدم . خوشبختانه سالم بر گشت و خوابم را برایش گفتم . او گفت : خدا بزرگ است شاید قرار است من کشته شوم که اصلا اشکال ندارد و من ناراحت نیستم . چون من تنها آرزویم این است که پسرمان سالم باشد که اینطور شد و دیگر آرزویی ندارم .

1-به نقل از خانم محبوبه داربرزین همسر شهید


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده