خاطره
چند روز قبل ازشهادتش که بعدازانجام عملیات برای سرکشی ودادن خبراز سلامتی خود برای چندساعت به خانه آمد..
نويد شاهد كردستان:

شهید عزت الله مرادی

پیشمرگ مسلمان کرد شهید عزت الله مرادی برادر شهید خالد الله مرادی در سال 1335 در روستای زنوری درمیان خانواده ای مذهبی و متدین چشم به جهان گشود. پدرش عبدالکریم کشاورز ومادرش کبری نام داشت. دوره کودکی ونوجوانی شهید که مصادف بارژیم شاه بود در روستای زنوری ازتوابع شهرستان سنندج طی شد .

با اینکه امکانات رسانه ای برای کسب اطلاع ازاوضاع کشور درآن زمان بسیار محدود بود اما عزت همچنان باشور وشوق بسیاری ازطریق رادیو پیگیر مسائل انقلاب شکوهمند اسلامی بودکه مصادف با دوره جوانی ایشان بود.

درآن زمان شهید عزت الله که به دلیل فقرمالی وکمبودامکانات قادربه ادامه تحصیل نبود به کارکشاورزی وکارگری مشغول بود.با آغازحکومت دینی ومردمی امام خمینی وآغازجنگ تحمیلی ایران وعراق,همچون سایرهم وطنان خود با اعتقاد به دین مبین اسلام و جهاد در راه خدا و با توجه به علاقه فراوانی که به دین مبین اسلام داشت وگسترش دین اسلام راپایداری جمهوری اسلامی می دید. سال 1358 درمحوراسلام دشت با جوانان شروع به انجام وظیفه کرد و برای مقابله با گروهک های ضدانقلاب به گروه ضربت منتقل شد.

شهید با توجه به رشادتهایی که ازخود دراین راه نشان داد و با توجه به قابلیتهای فراوان در مصاف با گروهک های ضد انقلاب از سوی فرمانده محور,مسئول گروه پایگاه عملیاتی شد .

درآن زمان که گروهک های مختلف ضد انقلاب درمنطقه حضورداشتند عزت نتوانست آرام بنشیند و با توجه به علاقه فراوان که به دین مبین اسلام داشت در مورخه 7/9/1359 دریکی ازعملیاتهایی که داوطلبانه مسئول دسته گروه ضربت شده بود در حوالی روستای اسلامدشت درقهوه خانه معروف به قهوه خانه شوکت بگ ازناحیه گردن مورداصابت تیر ضدانقلاب قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل گردید و پیکر مطهرش را در روستای اسلامدشت تشییع و به خاک سپردند.

آخرین دیدارشهیدعزت باخانواده

ازوقتی که شهیدعزت وارد گروه ضربت سپاه انقلاب اسلامی شدحتی برای یک روز هم نمی توانست همچون گذشته استراحت کند چند روز قبل ازشهادتش که بعدازانجام عملیات برای سرکشی ودادن خبراز سلامتی خود برای چندساعت به خانه آمدازاینکه بعداز مدتها قامت رشیدش درچهارچوب درظاهر شدهمه فوق العاده خوشحال شدیم به استقبالش رفتیم . گفتم : برادرخسته نباشی گفت : ممنونم اما من خسته نیستم. بعد ازیکی دوساعت خواست به پادگان بازگرددازاو خواستیم که شب رادرکنارمان بماند ومرخصی بگیرد . اما گفت: تا قطع ریشه کفرونفاق نباید ازپای نشست من پاسدار این مرزوبوم هستم وتا پای جان مقاومت خواهم کرد وهرگز از این کارخسته نخواهم شد.ودرمورد درگیری چندروزآینده به طورسربسته چیزهایی گفت،از ما حلالیت خواست وآن دیدار آخرین دیدارشهیدعزت باخانواده بود تا اینکه یک روزسرد پاییزی بعداز پایان درگیری دوستانش جلوی درخانه ما آمدند تمام تنم سردشد وقتی سراغ عزت راپرسیدم همه یکباره گریه کردند وتسلیت گفتند.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار