کد خبر: ۴۱۱۲۰۱
تاریخ انتشار: ۱۲ مهر ۱۳۹۶ - ۱۲:۴۶
سه روز قبل از شهادت ايشان و در آخرين ملاقاتي كه با ايشان داشتم با مزاح گفتم، حميدرضا تو در آيندة نزديك شهيد مي‌شوي با حالتي مشتاق گفت‌:
نويد شاهد كردستان:


شهيد حميد رضا كاوه (1364ـ 1346)


شهيد "حميدرضا كاوه" فرزند "علي اصغر و قدمخير" در بيست و پنجمين روز از شهريور ماه سال يك هزار و سيصد و چهل و شش در بخش سريش آباد به دنيا آمد. اين شهيد گرانقدر در تاريخ 5/8/59 به منظور دفاع از آرمان‌هاي انقلاب اسلامي و دفع شر مزدوران داخلي به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي قروه درآمد. حميدرضا پس از فراگيري فنون نظامي از طريق آن نهاد عازم جبهه‌هاي نور عليه ظلمت شد و در پاكسازي كردستان از لوث عوامل استكبار نقش مهمي را ايفا نمود. شهيد كاوه از تاريخ 1/1/63 تا هنگام شهادتش به عنوان فرمانده گردان عملياتي سپاه مريوان در پايگاه كويزه كوره بود و در اين راستا از هيچ تلاش و كوششي فروگذار ننمود. اين سرباز سرافراز اسلام سرانجام در پانزدهمين روز از مهر ماه سال 1364 پس از جهادي مستمر و دليرانه در كمين گروهك‌هاي وابسته به استكبار جهاني افتاد و بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسيد و پاداش ايثار و حماسه‌ي بسيارش را افتخاركنان دريافت داشت. مزار پاك اين شهيد گرانقدر در گلزار شهداي قروه واقع مي‌باشد.

شهيد كاوه در هر خصلت نيكويي نمونه بود. شجاعت، صلابت ايمان و عقيده‌، سخاوت در درياي وجودش موج مي‌زد. در سخت‌ترين شرايط عمليات‌ها نمازش قضا نمي‌شد و در محافل مذهبي شركت فعال داشت. عشق سرشارش به بزرگ معمار انقلاب همتايي نداشت. او عاشقي وارسته بود. وارسته از قيود دنيايي و وابسته به معنويات عقبايي.

همرزم شهيد نقل مي‌كند: سه روز قبل از شهادت ايشان و در آخرين ملاقاتي كه با ايشان داشتم با مزاح گفتم، حميدرضا تو در آيندة نزديك شهيد مي‌شوي با حالتي مشتاق گفت‌: "خوشا به حال حميدرضا‌، شما از كجا مي‌دانيد؟" گفتم: شما براي رسيدن به شهادت تعجيل داريد و پيوسته بر قلب دشمنان مي‌تازيد اين نشان از علاقه شما به شهادت است. باز گفتم: راستي حميدرضا چرا ازدواج نمي‌كني؟ با عصبانيت گفت: "اصلاً در اين خصوص حرفي نزنيد."

يكي از همرزمان شهيد روايت مي‌كند كه‌: روزي حميدرضا را ناراحت و غمگين ديدم كه در گوشه‌اي خلوت نشسته بود‌. حال و هواي هميشگي را نداشت از چشمان افسرده‌اش مي‌توانستم حدس بزنم بغض سنگيني در گلويش نشسته است‌.پيش رفتم تا علت ناراحتي او را بدانم‌، آن شهيد بزرگوار در جواب سؤال من گفت‌: "من زنده هستم در حالي كه تعداد زيادي از دوستانم شهيد شده‌اند." آن زمان من فهميدم از حرف‌هايي كه مي‌زند با آرزوي شهادت زندگي مي‌كند و براي پيوستن به خيل شهداي انقلاب اسلامي لحظه‌شماري مي‌كند.

مي‌گفت شما در شروع جنگ هر كاري كه نتوانستيد بكنيد ولي خوب توانستيد كه جوانانتان را اغفال كنيد و همه را ناآگاهانه‌، به كشتن دهيد‌. اصلاً شما در مقابل خدائي كه قبول داريد‌، چه جوابي داريد‌، چه جواب مي‌‌دهيد كه موجب كشته شدن اينهمه شديد.

جوانان شما‌، آدم‌هاي ساده و بدون بينش سياسي بودند كه شما با چند آيه و روايت تمام آنها را برخلاف خواستة قلبي خود‌، به جبهه و جنگ كشانده‌ايد‌. جوانان شما در جبهه‌ها پشيمان شده بودند ولي شما آنها را مجبور به ماندن كرديد‌. شما راه برگشت را بر آنها بستيد‌. بعضي‌ها را هم با پول‌هاي هنگفت خريديد و در جبهه‌ها نگه داشتيد‌. بله‌، عزيزان تعجب نكنيد اين حرفها‌، حرفهاي دشمن‌هاي دانا و دوستان نادان است‌، امّا افسوس‌، نه افسوس از اينكه چرا دشمن اينگونه مي‌گويد‌، افسوس از اينكه چرا بعضي از دوستان‌، با ناداني خود فريب دشمن را مي‌خورند. ما از دشمن جز دشمني انتظار نداريم، ولي دوستان چرا؟

امّا بالاخره سؤال است‌، شبهه است كه بايد جواب گفت‌: يكي بلند شد و گفت من جواب اين آقا را مي‌دانم‌، دستش را گرفت‌، با من بيا‌، كجا او را مي‌بري؟ با هم بر سر مزار يكي از همين جوانان كه مي‌گويي اغفال شده‌اند برويم‌. او را با خود بر مزار شهيد حميدرضا كاوه برد‌. دست در جيبش كرد و كاغذي را بيرون آورد، شروع كرد به خواندن‌:

وصيت‌نامه شهيد حميدرضا كاوه‌:

«زبان مرا باز بگذاريد تا ببينند تا آخرين لحظه‌، كلمة لا اله الا الله‌، بر زبانم جاري است‌، چشمهايم را باز بگذاريد‌، تا ببينند كه چسم بسته اين راه را نرفته‌ام» سرش را بلند كرد و گفت‌: يكبار ديگر اين جمله را بخوان باز خواندم كه « چشمهايم را باز بگذاريد تا ببينند كه چشم بسته اين راه را نرفته‌ام دستهايم را از قبر بيرون بگذاريد تا ببينند كه با خود چيزي نبردم تفنگم را همچنان بدون فشنگ بر روي قبرم بگذاريد تا ببينند كه تا آخرين گلوله در مقابل دشمن جنگيده‌ام‌. مشتهايم را گره كرده بگذاريد تا ببينند كه تا آخرين لحظة نفس و آخرين قطرة خون تسليم دشمن نشده‌ام»

يك لحظه سرش را بلند كرد‌، ديدم قطرات اشك از گونة دو چشمش همچو آبي در ناودان در حال ريزش است‌. دستي در گردن من انداخت و گفت به خدا نمي‌دانستم كه اينگونه است و شهداء اينگونه بوده‌اند. اگر بخواهم توبه كنم و معذرت‌خواهي كنم‌.

راهش چيست؟

او را بر مزار حميد تنها گذاشتم و آمدم‌.


وصيت‌نامه شهيد حميدرضا كاوه‌:

"سلام بر انبياء، ائمه اطهار و مهدي (ع) منجي انسان‌ها و سلام بر نائبش امام خميني اين ابراهيم زمان و سلام بر پدر و مادر عزيزم، من از ملت ايران مي‌خواهم پيرو انقلاب و امام خميني باشند. و تا نابودي تمام ابرقدرت‌ها دست از مبارزه و جهاد برندارند و اين گروههاي مزدور وابسته به شرق و غرب را نابود كنند كه منافق خطرش بدتر از كافر است و خون اين شهيدان را نگذاريد از بين برود. من از خانواده‌ام مي‌خواهم كه وقتي خبر شهادت مرا شنيدند گريه و زاري نكنند تا مبادا دشمن خوشحال شود چون كه شهادت مرگ نيست زندگي جاويدان است. تو اي پدر عزيز تو همچو كوهي استوار رسالت مرا به دنيا برسان و تو اي مادر عزيز تو همچو زينب پيام مرا با صبر و استقامت و بردباري به ملت شهيدپرور برسان و از برادران و خواهران خودم مي‌خواهم با تقوا باشند و در راه خدا حركت كنند و مبادا عملي انجام دهند كه موجب خشم خدا شود. چشمان مرا باز بگذاريد تا ببيند كه چشم بسته اين راه را نرفته‌ام و دستهايم را از قبر بيرون بگذاريد تا ببيند كه با خود چيزي نبرده‌ام بغير از عمل تفنگم را همچنان بدون فشنگ بر روي قبرم بگذاريد تا ببيند كه تا آخرين گلوله در مقابل دشمن جنگيده‌‌ام دستهايم را گره كرده بگذاريد تا ببيند كه تا آخرين قطره خونم تسليم دشمن نشده‌ام. بار الها به پدر و مادرم صبري چون علي (ع) و فاطمه سلام الله عليها عنايت فرما تا بجاي گريه و زاري به درگاهت شكر و تسبيح گويند. والسلام


مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید